خاطرات تلخ یک تازه عروس

ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی آتش به شب تار زدی خسته نباشی

سلام

عکسمو گذاشتم هر کی رمز بخواد بگه فردا صبح میدم فقط فردا عصر برمیدارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 19:51  توسط فرشته  | 

وقت تموم

از اونجای که کسی نمیخاد عکس منو ببینه منم دیگه نمیزارم چون کم مشتاق دیدن عکسم بودن دوستون دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 13:43  توسط فرشته  | 

عکسم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 10:17  توسط فرشته  | 

شب قدر

سلام نماز و روزه هاتون قبول باشه دوستای گلم من امشب میرم تا با خدا درد دل کنم میرم از خدا بپرسم آخه چرا من؟مگه من چی کار کردم که منو عروس ۴-۵ ماه کردی منی که شکر میکردم که زندگی دارم  بعد میگم خدا منو خیلی دوست داشت که نزاشت بیشتر از این اذیتم کنن  دعام کنین دعام کنین تل دلم یکم آروم بشه من ۷ماه روی خونه و شوهرمو ندیدم نمیدونم گناهم چی بود که شوهرم و خانوادش باهام این کارو کردن دوستون دارم من رفتم
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 22:11  توسط فرشته  | 

نظر

میخوام عکس عروسیمو به مدت ۱روز بزارم تو وب هرکی موافقه دستا بالا و تا فردا صبح وقت دارین
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 10:47  توسط فرشته  | 

دعام کنین

دعام کنین این شبه که نیاز دارم به دعا های خیرتوندعا کنین که هرچه زودتر از این مشکل خلاص بشم  من حقم نبود این بلا سرم بیاد چون تا جای که بتونم سعی میکنم دل کسی رو نشکنم و اذیت نکنم التماس دعا دارم از همتون توی این شبهای قدر خیلی دلم گرفته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 10:42  توسط فرشته  | 

دوستتون دارم

سلام دوستای گلم مرسی که بهم سر میزنین ملیسا تشکر فراوان بخاطر این که منو به دوستات معرفی کردی .من سعی میکنم هر چه زودتر سر گذشتمو بنویسم تا بتونین درست قضاوت کنین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 19:30  توسط فرشته  | 

روز عقدم

 مادر شوهرم  رفت خونه و من با دختر داييش رفتيم آرايشگاه  واسه ابروهام  ما ساعت 7 عقدمون بود ما ساعت 6بود كه آرايشگاه بوديم با عجله از اونجا در اومديم رفتيم كه سر راهمون شتوار و كفش بخريم كفش خريديم اما شلوار نتونستيم  بدو بئو رفتيم خونه مادر شوهرم آرايشگاه داشت  اما چون خسته شده بود جمعش كرده بود اون تند منو آرايش كرد يكم كه بد نشه خلاصه مهموناي اونا هم اومدن و رفتيم  دفترخونه واسه عقد  من تا لحظه ي عقد نميدونستم مهريم چه قدره  وقت عقد ما درست اذان داشت مي خوند

عقد كه خونده شد تو اون لحظات روحاني و خوب من گفتم خدا هم با اين وصلت موافقه بعد عقد خاله هام و فاميلاي نزديك كه اونجا بودن اومد و تبريك گفتن و بهم كادو دادن مامانم بهم گردنبند داد و بابام به شوهرم سكه داد خواهر بزرگمم به من چك پول داد و شوهرش به شوهرم  خواهر وسطيمم بهم گوشواره داد  مادر شوهرم  النگو داد و بقيه پول دادن  مراسم كه تموم شد همه رفتن خونه هاشون منم با خانواده ي شوهرم رفتيم خونه ي اونا يعني مامانم گفت بيا بريم خونه اما نذاشتن برم با مامانم اينا خونه ي خودمون يه مثله ي بود كه رمز ميزارم ميگم ما رفتيم  خونه( بعدا مادر شوهرم دعوا و مرافه به پا كرد كه چرا مامانت اينا من و خونوادمو دعوت نكردن بعد عقد واسه شام  خوب چون همه چيز آني بود مامانم نتونسته بود اين كارو بكنه )مادر شوهرم شام گذاشت و خرديم بعد رفتيم من و شوهرم بخوابيم چون چند شب بود كه خوب نخوابيده بوديم مخصوصا يه شب قبل عقد كه ما از تهران داشتيم ميومديم رفتيم اتاق شوهرم خيلي خوشحال بوديم كه تونسته بوديم بهم برسيم شوهرم منو بغل كرد و بوسم كرد منم همش به حلقم نگاه ميكردم و باورم نميشد كه عقد كرديم خلاصه تا ساعت 12خوابيديم من شب پولاي كه سر عقد داده يودن دادم مادر شوهرم اما اون داد به شوهرم كه ببر واسش طلا بخر و هرچي كه دلش مي خواد چون اون پولا مال اينه منم رفتم يه انگشتر خريدم من و مامانم و شوهرم رفتيم خريديم و من گفتم بريم دانشگاه تا من برنامه ي درسيمو بگيرم من و شوهرم رفتيم اما همش غر ميزد زود باش اينا كين؟و........

از دانشگاه كه در اومديم رفتيم خونه ي مادر شوهرم تا انگشترمو نشون بدم يكمي هم از پول مونده بود مادر شوهرم گفت برو واسه خودت لباس كفش كيف بخر رفتم و خريدم اما وقتي ديد گفت اينا چين  خريدي من بيشتر دوست دارم اسپورت و راحتي بپوشم گفت اينا مال مامان بزرگاس كه خريدي يادم نرفته بگم كه من اصلا حق انتخاب هيچي نداشتم مجبور بودم اون هرچي ميگفت بگم اره خوبه چشم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 16:20  توسط فرشته  | 

ببخشید

سلام دوستای گلم مرسی که بهم سر میزنید من فعلا سرمای شدیدی خوردم تو این گرماوقتی حالم خوب شد میام و آپ میکنم فعلا همتونو دوست دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 9:14  توسط فرشته  | 

هنوز ......

هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا!
من قلبی دارم عاشق ، پاک و بی ریا!
هنوز بی وفایی ندیده ای که به من میگویی لایق عشقت نیستم
هنوز خیانت ندیده ای که میگویی یکرنگ نیستم
چرا باور نمیکنی که عاشقت هستم ، چگونه بگویم که من تنها با تو هستم
اینها همه بهانه است ، حرفهایت خیلی بچه گانه است
چشمهایت را باز کن و مرا ببین ، این بی قرارها و انتظار قلبم عاشقم را ببین
ببین که چه امید و آرزوهایی دارم با تو ، در مرامم نیست بی وفایی و خیانت به تو!
تویی که تنها در قلب منی ، مثل نفس در سینه منی ، چرا باور نمیکنی که تنها عشق منی ، چرا باور نمیکنی که تنها تو ، فقط تو در قلب منی !
چرا باور نمیکنی دوست داشتن هایم را ، باور نمیکنی احساس این دل دیوانه ام را
هنوز شب نشده به فکر روشنایی فردا هستم ، میترسم که شب را دوباره با ترس و دلهره بگذرانم ، ترس از حرفهای تو ، ترس از بهانه های تو ، دلهره برای از دست دادن تو!
آرامش را از من گرفته ای ، از آن لحظه که فهمیدی زندگی منی ، زندگی را نیز از من گرفته ای ، هر کس مرا میبیند میگوید چرا اینقدر آشفته ای ، عاشق هستم ولی چهره ام مثل یک عاشق تنها و شکست خورده است ، در انتظار تو نشسته ام ، اما هر کس مرا میبیند میگوید این بیچاره چه غم سنگینی در دلش نشسته است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 17:8  توسط فرشته  | 

تشکر

سلام مرسي از لطفتون من نا اميدشده بودم از نوشتن اما بهم اميد داديد چشم مي نويسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:41  توسط فرشته  | 

سلام

سلام نمیخام دیگه بنویسم چون کسی بهم سر نمیزنه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 17:7  توسط فرشته  | 

روز عقدم

من ۲۱ فروردین ازدواج کردم ازدواجي كه خونوادم راضي به اين ازدواج نبودند چون من با شوهرم فرار كرده بودم تن به اين ازدواج دادن اي كاش فرار نميكردم خلاصه من 21 فروردين از تهران رسيديم مادر شوهرم  هم رفته بود از آزمايشگاه وقت گرفته بود از دفتر ازدواجم  واسه اون روز  من به مامانم زنگ زدم و قفتم صبح ساعت 8 بيا  فلان جا اونم اومد مامام حتي شوهر منو قبل از اون روز نديده بود چون مامانش خواستگار اومد مامانم جواب رد داد و نذاشت بياد شوهرم خونمون شوهرم بهم گفت اگه واقعا منو دوست داري بيا فرار كنيم شوهر ن 1سال هم از من كوچيكتره من 22 هون 21 سال داشت بگذريم مامانم تو آزمايشگاه كه منو و شوهرمو ديد سرد برخورد كرد و منو كه ديد گفت اين كيه ؟از همون روز ازش خوشش نيومده بود ما رفتيم داخل واسه ازمايش از مردا خونم ميگرفتن اما از خانوما نه به ما گفتن برين اما ساعت 12 برگردين ما هم رفتيم صبح زود حتي مغازه ها هم باز نبود ما به زور يه مغازه ي پارچه فروشي پيدا كرديم و چادر عروس خريديم و مادر شوهرم برد زود داد بريدن و دوختن و من و مامانم و شوهرم رفتيم آزمايشگاه تا من برم كلاس آخه گفته بودن كلاس نياين جوابشو نميديم من رفتم كلاس و مامانم و شوهرم باهم نشسته بودن بيرون و باهم حرف زده بودن بعد اين كه من جوابو گرفتم رفتيم بازار تا واسه من و شوهرم حلقه بخريم  رفتيم و من گفتم مي خوام ست باشه و انگشتري خريد قيمتس 325 تومن بود مامانم گفت عقد چي ميپوشه اين  باباش گفته بياد خونه لباس هاشو عوض كنه با اين لباس ها كه نميشه مادر شوهرم گفت نه ميخرم اما هر جا رفتيم پيدا  نكرديم من حتي آرايشگاهم نرفته بود كه ابروهامو بردارم هر جا زنگ زديم پيدا نكرديم خلاصه از ابروكده وقت گرفتيم اما نه به عنوان عروس به عنوان يك مشتري معمولي.مادر شوهرم واسه من النگو  خريد كه تو عقد بده مامان من حلقه رو كه خريد چون دير بود نمود شوهرمو برد كه واسه اون خريد كرنه مادر شوهرم و دختر داييش و من مونديم باهم رفتيم چند جا تا لباس بخريم اما نشد و آخر سر رفتيم مانتو خريديم و چون خيلي دير بود ديگه هيچي نتونستيم بخريم .......

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 11:38  توسط فرشته  | 

خونه تکونی

سلام من می خوام دیگه خونه تکونی کنم و خاطراتمو بنویسم خاطراتی که ازشون فرار میکنم  دیگه نمی خوام فرار کنم چون گذشتمه و نمیتونم پاکش کنم گذشته ی که خیلی تلخه  مینویسم تا درس عبرتی باشه برای هم سن و سال هام
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 10:57  توسط فرشته  | 

کژال9

یه آهی کشید و گفت:

-          تموم شد اینم داستان من اما پیش خودت بمونه نمی خوام هیچکس بفهمه



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 21:29  توسط فرشته  | 

کژال 8

ده دقیقه بعد صدای پای اسب اومد از پنجره نگاه کردم . یه تفنگچی سوار یه اسب با فانوس افسار عروسک هم دستش بود .زود چراغ رو خاموش کردم و پریدم بیرون و در رو قفل کردم و رفتم جلو که پیاده شد و سلام کرد جوابش رو دادم و تند سوار عروسک شدم
یه ربع بعد جلو در قلعه بودیم .کم کم احساس آرامش میکردم وقتی وارد قلعه شدیم ، خان بانو بالای پله ها ، نگران ایستاده بود .زود رفتم جلو و بغلش کردم .اونم بدون اینکه چیزی بگه با بپرسه بغلم کرد و بعدش با خودش برد تو ساختمون و تا نشستم برام چایی آوردن . یه خرده بعد که تنها شدیم جریان رو براش گفتم نمی دونستم چه عکس العملی نشون می ده فنجون چایی اش رو برداشت و کمی ازش خورد .داشت قضیه رو برای خودش سبک سنگین میکرد یه خرده بعد گفت :
-دیگه وقتش شده چند تا نعش باید بره زیر خاک؟ خوب کاری کرد توام خوب کاری کردی از هیچی هم نترس اگرم کسی فهمید جوابش با من حالا نفهمیدی کدوم طرف کوه رفته؟

-نه فقط رفت و یه چیزایی ازم خواسته
-چی؟
-تفنگ ، فشنگ ، اسب
یه لحظه نگاهم کرد و بعد یه مرتبه از جاش بلند شد و رفت سر یه کمد قشنگ و قدیمی درش رو باز کرد .از همونجا که نشسته بودم ، توش رو دیدم پر از تفنگ بود
حالا شدیم سه نفر . کژال و من و خان بانو
از تو کمد یه تفنگ دو لول کوتاه در آورد و با دو بسته فشنگ و یه قطار فشنگ یه نگاه به تفنگ کرد و بعد در کمد رو بست و اومد طرف من و گفت
-با این بهتر می تونه کار کنه بردش کمه اما خیلی خوش دسته لگدش هم کمه دیگی چی لازم داره
-اسب
-غیر از اون؟
-هیچی فعلا غذا و این چیزا به اندازه کافی داره
-پس پاشو بریم
-کجا؟
-کوه باید اینا رو بهش برسونیم
-این وقت شب؟ نمی تونیم پیداش کنیم
-بیا منم مال کوه م ، پیرزن کوه
یه صدا کرد که یه تفنگچی اومد تو سالن و بهش گفت که تندر و یه اسب دیگه رو حاضر کنه ده دقیقه بعد دوتایی سوار اسب شدیم خان بانو دهنه یه اسب هم دستش گرفت و به تفنگچی ها که مات به ما نگاه میکردن گفت :
-کسی نفهمه ما امشب رفتیم بیرون
بعد یه ((هی) به تندر زد یه مرتبه از جاش کنده شد
باور نمیکردم که یه زن تو سن و سال اون بتونه انقدر فرز و چابک باشه
از در قلعه زدیم بیرون و رفتیم طرف جنگل و کوه یه ربع بعد پای کوه بودیم
-خان بانو اونکه از اینجا نرفت کوه
-بیا نترس من اینجاها رو مثل کف دستم می شناسم از توی ده که نمی تونیم بریم همه می فهمن بیا
دوتایی زدیم به کوه آروم حرکت میکردیم اما می دیدم که کاملا با راه آشناست یه آن برگشتم به صورتش نگاه کرده داشت می خندید وقتی متوجه شد که دارم نگاهش میکنم گفت :
-می دونی از چی خنده م می گیره؟
-شاید براتون این چیزا مسخره س
-نه اصلا اگه مسخره بود واردش نمی شدم خنده م از این میگیره که تمام زندگی یه تکراره
-تکرار؟
-آره ، تکرار مثل تاریخ
یه خرده ساکت شد و بعد گفت :
-می دونی اسم من چیه؟
-تا حالا چند بار خواستم ازتون بپرسم اما خجالت کشیدم
-اسم من کژاله
-کژال؟
-آره ، کژال منم یه روزی جوون بودم و اسمم به خودم می اومد ، یه دختر قشنگ و خوشگل مثل خودت
-ممنون
-منم یه روزی هزارتا آرزو داشتم عاشق بودم و برای خودم هزار تا رویا تو سرم می پروروندم ، عاشق زندگی، عاشق آینده ، عاشق آزادی
اما یه روز یه مرتبه همه اینا ریخت به هم
-شما تو همین ده زندگی می کردین؟
-نه، تو یه ده که از اینجا زیاد دور نیست من دختر یه رعیت بودم . افسار عروسک رو شل کن، خودش دنبال من می آد
افسارش رو شل کردم .هرچند همینجوری هم داشت دنبال اون یکی اسب که داشتیم برای کژال می بردیم حرکت میکرد. راه باریک باریک بود و فقط یه اسب می تونست از میون ش بگذره و عروسک هم هی میخواست که از همه جلو بزنه
-با پدر و مادر و یه برادرو یه خواهرم زندگی میکردم .زندگی سختی داشتیم یه کف دست زمین که پدرم روش کار میکرد و بعد از هزار تا بدبختی که محصول به دست می اومد، بعد از کنار گذاشتن سهم اربابی ، فقط یه نون بخور و نمیر برای ماها می موند اما راضی بودیم ، راضی و خوشحال یه لقمه نون رو می خوردیم و با کسی کاری نداشتیم .اما همین هم روزگار نتونست به ما ببینه
یه روز نزدیک غروب که داشتم از لب چشمه آب می آوردم، برخوردم به یکی از پسرای ارباب یکی از پسراش که خیلی عوضی بود چشم ناپاک داشت و همیشه هم مست بود منم برخلاف همیشه که با بقیه دخترای ده برای آب آوردن می رفتیم، اون روز تنها بودم . کوزه سنگین بود و راه هم دور تنگ غروبم بود داشتم تند بر می گشتم طرف ده که یه مرتبه با اسبش جلوم سبز شد از همون فاصله بوی عرق رو ازش شنیدم مست مست بود رو اسبش نشسته بود و داشت با اون چشمهای هیزش منو نگاه میکرد ازش خیلی می ترسیدم یعنی همه از ارباب و بچه هاش می ترسیدن
زود بهش سلام کردم یه نگاهی به دور و ور کرد و گفت : تنهایی؟ فهمیدم یه خیالایی داره زود راه م رو کج کردم و از بغلش رد شدم که یه مهمیز به اسبش زد و از اونطرف جلوم در اومد تا اومدم برم یه طرف دیگه از همون بالا پرید رو من
کوزه آب شکست .لباسم خیس خیس شد و اون جری تر مثل یه حیوون شده بود با تمام زورم از خودم دفاع میکردم و هی بهش التماس اما هیچی حالیش نبود و پیرهنم رو پاره کرد چیزی نمونده بود که کار از کار بگذره که یه مرتبه دیدم از روم کنده شد و پرت شد یه طرف یه آن صورت پر از نفرت برادرم رو دیدم اگه پدرم باهاش نبود حتما می کشتش اما پدرم بود و ملاحظه کار
آروم برادرم رو زد کنار و رفت طرف پسر ارباب از جاش بلندش کرد تو صورت پدرم کینه و نفرت کهنه بود اما صاحب تجربه می دونست که اگه تلنگر به پسر ارباب بزنه، دودمان مون به باد می ره خلاصه پسر ارباب رو از جاش بلند کرد و سوار اسبش کرد که اون نامردم معطل نکرد و از پر زینش تفنگش رو کشید و تا بیائیم بفهمیم چی به چیه که صدای تیر بلند شد و برادر گلم تو خون خودش غلتید
برادر رشیدم یه دونه برادر، گل سرسبد خونه
اون بی شرف هم که ترسیده بود به تاخت رفت
درد سرت ندم برادرم تا صبح بیشتر نکشید کاش تا همینجا قضیه تموم می شد شاید اگه یه ذره انسانیت در وجود ارباب بود، قضیه با یه دلجویی تموم می شد فقط کافی بود ارباب بیاد و جلو پدرم دو تا چک بزنه تو گوش پسرش و مستی اش رو بهانه کنه و با دادن یه تیکه زمین اضافه ، دل پدرم رو به دست بیاره اما صبحش جای این کارا و به جای مراسم تششیع ، چوب و فلک برای پدرم آماده بود
پدر بیچاره ام رو بستن به چوب و فلک .جنازه برادرمم تو خونه رو زمین مونده بود ماهام دوتا دختر و یه زن چیکار می تونستیم بکنیم؟ پدرم بغض برادرم رو داشت با دیدن چوب و فلک به التماس افتاد برای یه مرد شصت ساله مرگ بود که خواسته باشن به دخترش تجاوز کنن و پسرش رو کشته باشن و حالا هم خودشو فلک کنن هرچند که میگن دهاتی رو بزن تو سرش و لقمه رو ازش بگیر اما هرچیزی حدی داره

پدرم رو آش و لاش کردن خرد شد جلو زن و بچه اش و روح پسر شجاعش شکست جلوی اهالی ده سر افکنده شد .
همون روز بعد از اینکه اهالی تعش برادرم رو خاک کردن، پدرم خودش رو کشت خونواده مون از هم پاشید فرداش نعش پدرم رو بغل برادرم خاک کردن .زندگی برام آخر شده بود نمی تونستم این ننگ رو تحمل کنم دختر بزرگ خانواده بودم اما چیکار باید میکردم؟
منم زدم به کوه ، دست به تفنگ بردم .زدم به همین کوه ها پسر ارباب دست از سرم برنداشته بود بهمون خبر رسیده بود که خیال داره شبونه بیاد سراغ من باید می زدم به کوه ، باید از خودم و حیثیتم دفاع میکردم از شرف برادرم و پدرم .
مادرم و خواهر کوچیک رو فرستادم خونه خاله م تو یه ده دیگه و خودم زدم به کوه ، زدم به کوه و کمین نشستم .یه روز دو روز ، یه هفته ، دو هفته صبرم زیاد بود ، نفرتم زیاد دلم بزرگ
غذام سبزهای کوهی بود ضعیف شده بودم تکیده اما مصمم و چابک بالاخره هم اون روز رسید ، روز انتقام روزی که باید پسر ارباب جواب پس می داد .
اون روزم مست بود تنها سوار اسبش داشت دور و ور چشمه پرسه می زد دنبال یه شکار دیگه جری شده بود می دونست که اگه این دفعه جلوی یه دختر رو بگیره ، بیچاره از ترس اینکه نکنه بلایی که سر من و خونوادم اومد، سر اون بیاد مقاومت نمی کنه
داشتم از دور می پائیدمش ، وقتش رسیده بود از لای درختا آروم خودمو کشیدم جلو تقریبا همون جایی بودم که یه روز برادرم رو به خون کشید چشمامو خون گرفته بود پریدم جلوش که اسبش ترسید و رم کرد و زدش زمین وقتی بلند شد و منو با یه تفنگ جلو سینه ش دید مستی از کله ش پرید نمی دونی چه التماسی میکرد عین یه توله سگ، گذاشتم یه خرده التماس کنه و مزه ترس و مرگ رو بچشه بعدش سرخش کردم جفت گلوله ها رو خالی کردم تو سینه ش خونش پاشید به صورتم و یه خرده آرومم کرد . از همون شبش ارباب و تفنگی چی هاش سرگذاشتن دنبالم ارباب نعش پسرش رو خاک نکرده بود و قسم خورده بود که با نعش من خاک کنه اما اینجوری نشد من بودم و کوه که باهام مهربون بود و پناهم می داد .
نعش پسرش بو گرفت و گندید مجبور شد بدون من خاکش کنه هفته ها گذشت و نتونست نعش منو بذاره بغل نعش پسرش اما دست ور نداشت .دربدر تو کوه دنبالم بود یکی دوتا از تفنگچی هاش رو زخمی کرده بودم و خودش زخمی کینه بود کارش نیمه کاره مونده بود و کار منم نیمه کاره
یه روز وقتی که اصلا انتظارش رو نداشت و جاییکه اصلا انتظارم رو نداشت جلوش سبز شدم مثل اجل
اومده بود تو ده، با تفنگچی هاش اومده بودن که بقیه هستی مون رو به آتیش بکشن انگار دوتا داغ به دلمون گذاشتن برامون کم بوده اومده بود خودشو خالی کنه اومده بود از بقیه رعیت زهر چشم بگیره
خونه مون رو، اون یه چهار دیواری کاهگلی رو به آتیش کشید بعدش همچین ایستاده بود و با افتخار نگاه میکرد که انگار قصر یه رو به آتیش کشیده خونه یه مظلوم رو آتیش زده بود و از گرماش دلش خنک می شد اما خبر نداشت چه آتیشی به پا کرده
خودش و تفنگچی هاش و اون یکی پسرش و بقیه اهالی ده، ایستاده بودن و به اتاقک کاهگلی آتیش گرفته ما نگاه میکردن که مثل اجل پشت سرشون سبز شدم اولش بدون صدا مثل بقیه ایستادم و کاشونه مون رو که داشت می سوخت نگاه کردم و یاد روزهای خوبی که با فقر و بدبختی اما شاد توش زندگی میکردیم افتادم یاد پدر زحمتکشم، یاد برادر رشیدم که قرار بود بعد از خرمن عروس بیاره تو خونه .
وقتی شعله های آتیش کوتاه شد و دل ارباب خنک، برگشت طرف اهالی، مثلا براشون نطق کنه که درس عبرت شون باشه که چشمش افتاد به من زبونش بند اومد چشماش داشت از حدقه می زد بیرون منو تا اون وقت ندیده بود اما قلبش بهش گواهی می داد که دختر لاغر اندامی که جلوش ایستاده و یه تفنگ دست شه و یه قطار فشنگ رو شونه ش حمایل کرده و افسار اسبش رو انداخته یه ور شونه ش حتما کژاله .همون کژالی که دربدر دنبالشه همون کژالی که پسرش رو فرستاده سینه قبرستون ، همون کژالی که دوتا داغ به دلش مونده بود
برای یه مدت همونطور با دهن باز و چشمای از حدقه در اومده نگاهم کرد ، یه مرتبه همه فهمیدن از بهت ارباب شون فهمیدن که یه چیزی پشت سرشونه
همه سرها چرخید طرف من
برق شادی ، انتقام، دست تقدیر، عدل و داد و خیلی چیزای دیگه رو توی چشمای رعیت دیدم جاش ترس بود که تو صورت ارباب و تفنگچی هاش موج می زد باور نمیکرد که یه دختر انقدر جرات داشته باشه که تک و تنها جلو اینهمه تفنگچی در بیاد
یه مرتبه تفنگچی ها دستشون رفت برای تفنگشون که با یه داد من شل شدن ، بهشون گفتم اولین نفری رو که تفنگ از شونه ش بیاد پایین داغ میکنم
تفنگ رو شونه، خشکشون زد اجیر بودن و برای پول کار می کردن فرق بود بین من و اونا من برای شرفم کار میکردم و ترس برام بی معنی من داشتم آبرومو جمع میکردم، آبروی پدرم آبروی برادرم، آبروی خودم اما اونا نه
تفنگ هاشونو ازشون گرفتم و به یکی از زن های دهاتی گفتم که همه شونو بنداز تو چاه وسط ده دیگه دستشون خالی شده بود دلشونم همینطور ارباب رو صدا کردم جلو دوبار زانو زد تا رسید جلوم .بهش گفتم اشهدت رو بخون هرچند که به هیچکدوم از کلماتش اعتقاد نداری ، زبونش حرکت نکرد زانوش مثل بید می لرزید تفنگ رو گذاشت رو سینه شو اومدم بچکونم که یه صدا اومد، یه صدای صاف ، یه صدای بی ترس ، یه صدای صادق
پسر کوچیکه ارباب بود آدم بود احترامش میکردیم از ته دلمون . یکی دوبار جلو شلاق خوردن رعیت رو گرفته بود ، یکی دوبار که محصول رو آفت زده بود پا در میونی کرده بود که رعیت سر سیاه زمستون گشنه نمونه یکی دوبار مباشر رو که حق رعیت رو نمی داد چزونده بود پیشمون صاحب احترام بود
گفت : شیر دختر نزن ، گفتم: داغم کرده ارباب . چاک سینه اش رو درید و اومد جلو و گفت : گلوله ات رو بزن اینجا گفتم: جلو نیا ارباب خونی ام ، تو چشمام نگاه کرد و گفت : بگذر ، گفتم:آبروم چی می شه؟ گفت: تو اینهمه مرد که اینجاس آبرو رو فقط تو تو دختر می بینم ، دستم شل شد ، انتقامم رو گرفته بودم ، آبرو و شرفم برگشته بود، خردش کرده بودم ، جلو پسرش ، جلو تفنگچی هاش ، جلو رعیتش ، دیگه کارم تموم شده بود
تفنگ رو آوردم پایین ، برگشتم طرف اسبم ، راه افتادم اما چشمم پشت سرم بود دو قدم دیگه برگشتم نامرد یه هفت تیر از تو چکمه ش در آورده بود ، سرب نشست تو قلبش و قامتش شکست . صدا تفنگ تموم ده رو ور داشت و وقتی تموم شد، اربابم انگار نه انگار که اصلا زنده بود
برگشتم طرف پسرش ، بهش گفتم: خودش خواست ، گفت : باید بیام دنبالت ، گفتم: نیا ارباب ، گفت: همینجا منم بکش، گفتم: ازت بدی ندیدم ، گفت پس می آم دنبالت ، گفتم هرجور صلاح بدونی
پردیم رو اسب به تاخت رفتم دیگه اونجا کاری نداشتم حسابم پاک شده بود دوتا خون داده بودم و دوتا گرفته ، دلم آروم بود ، دیگه کینه ای نداشتم .زدم به کوه که همیشه اونجا بمونم آزاری برام نداشت اما قسمت چیز دیگه ای بد
سه چهار روز بعد دیدمش که تو کوه دنبالمه دلم نمیخواست آزاری بهش برسونم می فهمیدم چه حالی داره اونم اومده بود دنبال آبروش اما نه مثل باباش مرد و مردونه اومده بود یکه و تنها با اسبش و تفنگش .
دو روز بعد گیرش انداختم ، خواب بود رسیدم بالا سرش ناز پرورده بود و همچین خوابیده بود که انگار اومده گردش دشمنم بود و خواب نباید امونش می دادم اما با یه مرد باید مثل مرد رفتار میکردم
نشستم بالای سرش، گذاشتم خوابش رو بکنه نیمساعت بعد بیدار شد اولش نفهمید کجاست و کی بالا سرشه ، کم کم حالیش شد بازم گفت: تمومش کن، گفتم: بهم بدی نکردی ، برگرد . گفت: نمی تونم . گفتم می فهمم اما دفعه دیگه بهت امون نمی دم
گفت: پس همین الان راحتم کن، گفتم بدی ازت ندیدم چشماش آتیشم می زد ، پاک و صاف مثل آب چشمه می دونستم غم توشونه اما دیگه گذشته بود ، باید می فهمید ، همونجور که من می فهمیدم .تفنگش رو برداشتم و گفتم : صدمتر جلوتر حائلش میکنم به یه درخت برو ورش دار ، پریدم رو اسبم و رفتم صدمتر جلوتر تفنگش رو گذاشتم بغل یه درخت و از همونجا داد زدم و گفتم :ارباب ، گذاشتمش اینجا بیا ورش دار .تو کوه بی تفنگ نمی شه سر کرد ، بیا . مهمیز زدم به اسبم و رفتم اما دلم پیشش بود ، نازپرورده بود و سختی نکشیده می ترسیدم بلایی سرش بیاد، حیف بود مرد بود یکه و تنها اومده بود دنبال آبروش
دو روز دیگه گذشت ، دل دل میکردم که کجاست می ترسیدم از پا افتاده باشه بدون اینکه خودم متوجه باشم ، پی ش می گشتم صید دنبال صیاد .
تو یه تاخت و جهیدن، پای اسبم رفت لای سنگ و از اون بالا سرازیر شدم هیچ بهانه ای نبود ، حواسم پیش خودم نبود پیش اون بود، چشمم جلوم نبود ، دنبال اون بود .
دیگه نفهمیدم یه وقت به هوش اومدم که دشمن بالای سرم بود اما دشمن که نه، یه دوست دشمن دوست . وقتی بیهوش پیدام کرده بود، زدم بودم بغلش و برده بودم تو یه غار چشمم رو که باز کردم دیدم لباس تنم نیست یه پتو روم بود گفتم کار از کار گذشته اما نه، نگذشته بود هنوز پاک بودم
نیم خیز شدم پایین پام نشسته بود گفتم: حالا وقتشه ارباب .تمومش کن ، آبروتم وردار برو .نگاهم کرد و خندید و گفت: همون لباست برام بسه ، انتقامم رو گرفتم ، دشمن رو کشتم ، کژال دیگه مرد .
بعد لباسم رو گرفت جلو صورتم خون خالی بود نعش یه بز کوهی هم اون بغل افتاده بود ، نمی فهمیدم چی می گه ، نگاهش کردم که گفت: کینه م تموم شد ، دوتا پای دوتا ، این لباسم می برم که آبروم برگرده به همه می گم کژال رو کشتم ، اینم لباس خونیش ، بازم نگاهش کردم اومد جلو و دستم رو گرفت و گفت: تو دیگه کژال نباش ، زن من باش ، چی می گی ؟
چی باید می گفتم ؟ چی می تونستم بگم ، مرد بود ، جوونمرد بود ، چشمم دنبالش بود ، دلمم همینجور
فرداش تو این ده بودیم .تو همین قلعه جایی که کسی منو نمی شناخت کژال تو ده خودمون مرده بود و اینجا زنده
با هم عروسی کردیم ، کینه ها رو فراموش کردیم و گذشته ها رو گذاشتیم کنار .این ده و ده های دیگه با عشق آباد شد ، با عشق و عدل و داد
خیلی سالم با هم زندگی کردیم تا عمرش تموم شد، اما یادش نه
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 21:21  توسط فرشته  | 

کژال 7

برگشت نگاهم کرد .نور ماه صورتش رو روشن کرده بود اگه پدر و مادرم زنده بودن و دینی نسبت به عموم نداشتم همونجا بهش می گفتم که چقدر........اما نه حتی نباید به بقیه این جمله فکر کنی بازم تویی؟ من همیشه هستم برو دیگر بخواب الان که خبری نیست بیدار شدی برو بگیر بخواب ماها داریم خیلی ساده و دوستانه برمی گردیم ده خودتی خیلی ساده و دوستانه ؟ من می دونم چه آشوبی تو دلته، دیگه دلم که به تو مربوط نیست ، چرا مربوطه ، اولش همیشه با یه احساس شروع می شه ، احساس تا وقتی که به عمل در نیومده که گناه نیست ، نه گناه نیست اما می تونه در اثر مرور زمان به گناه تبدیل بشه .قصاص قبل از جنایت که نمی شه کرد ، خب من بیدارم که نذارم به جنایت تبدیل بشه کدوم جنایت، کجای دنیا عاشق شدن جنایته؟ زهرمار با اون خنده ت، آخه حرفای خنده داری می زنی همین امروز تو همین ده بخاطر یه عشق یه جنایت انجام شده ، اون جنایت نبوده یه خودکشی بوده ، چه فرقی داره؟ نفس کار یه جنایت بوده حالا یه به وسیله خود شخص یا بوسیله یه نفر دیگه در هر صورت یه دختر کشته شده .،دیگه رسیدیم چیزی به ده نمونده بیخود نخواه که حرف رو عوض کنی .حالا هم تا ده خیلی فاصله داریم ، خب چی حالا؟ حالا گیرم خیلی فاصله داشته باشیم .میگم یعنی جوابم رو ندادی ، چه جوابی، همون که گفتی خیلی خب، حالا گیرم قبول کردم که یه جنایت بوده که چی؟ توام الان داری نقشه یه جنایت رو می کشی؟ برو گمشو ، معلومه که خوابت گرفته که این چرت و پرتا رو می گی .هروقت اینطوری بهم توهین کردی ، معلومه که دارم درست می گم .کجای دنیا دیدی که وقتی یه احساس قشنگ تو دل آدم بوجود بیاید نقشه یه جنایته ؟ زهر مار باز بخند ، ایندفعه به بزدلی تو می خندم .اگه شروع یه احساس جنایت نیست پس چرا ازش خواستی از اینجا بره؟ برای اینکه ! اصلا به تو چه؟ میخوای واقعا برم بگیرم بخوابم ؟ خیلی ها الان هستن که به وجدان شون اجازه دادن که بخوابه؟ میخوای تو ام یکی از اونا باشی؟ نه ، نمیخوام اما سر به سرم نذار . دارم من الان کمکت میکنم ، چطوری؟ اینطور که وقتی من دارم باهات حرف می زنم تو فقط جواب منو می دی با شایان صحبت نمی کنی ، گیرم باهاش صحبت کنم چی می شه ؟ نگاهش کن ، خودت بهتر می دونی یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه ، یه شب مهتاب ، یه جای قشنگ ، عطر گلها تنهای تنها حالا خودت بگو اما راستش رو بگو اگه الان شایان بیاد طرفت چیکار میکنی؟ بهش نه نمی گی؟ اگه آروم آروم ببردت طرف جنگل، باهاش نمی ری؟ اصلا می تونی جلوش مقاومت کنی ؟ حالا گیرم مقاومت نکردم چی می شه؟ معلومه چی می شه وقتی یه اتفاقی افتاده مجبوری به عموت بگی، خب بعدش باهاش می کنم عالی می شه ، یه دختر تک و تنها بی پشتوانه بی خانواده و فامیل .فکر میکنی اگه این اتفاق بیفته دیگه خان بانو به عنوان عروس پسرش قبولت می کنه؟ ساکت شدی ، هان؟ دارم فکر میکنم ، فکر تو منم ، خودم بهت بگم ، نه ، قبولت نمی کنه اون ترو بعنوان یه دختر خانم و تحصیلکرده و با شعور می شناسه اگه بفهمه اتفاقی بینتون افتاده ، نظرش نسبت به تو عوض می شه غیر از اون وقتی عموت خبردار بشه ، به احتمال قوی از ناراحتی سکته می کنه جواب خوبی بدی نیست انسان باش ، حالا چرا داری این حرفا رو به من می زنی ما که داریم مثل آدم می ریم طرف درمانگاه ، آخه من می دونم الان تو دل تو چیه داری خدا خدا میکنی که شایان زیاد پای بند به شرافت و این چیزا نباشه داری دعا می کنی که وجدانش الان یه چرت بگیره بخوابه درست همون جلو همونجایی که یه راه می ره طرف ده و یه راه دیگه می ره طرف جنگل چیزی هم نمونده پنج دقیقه دیگه می رسیم اونجا ته دلت سست شده از اون موقع هاست که هر آدم بی وجدانی می گه هر چه بادا باد اما فکر بعدش رو بکن چه جوری میخوای تو صورت عموت نگاه کنی؟ اون برات مثل پدر بوده از پدرتم برات بهتر بوده زن عموت چی؟ مثل مادر ازت نگهداری کرده خسرو چی؟ سالها وجود ترو تحمل کرده اون پسر یکی یه دونه خونواده اش بوده اما حاضر شده خیلی سخاوتمندانه ، محبت پدر و مادرش رو با تو نصف کنه داری با آتیش بازی میکنی این آتیش اگه روشن بشه تموم زندگیت رو می سوزنه، شدی عین پیرزنها همه ش غر می زنی گیرم من سست شده باشم شایان چی؟ اون امکان نداره یه همچین کاری بکنه گیرم منم بخوام اما اون امکان نداره بیاد طرف من ، می آد اونم الان منتظره که یه اشاره از تو ببینه ، خب منکه اشاره ای چیزی نمی کنم پس اون جمله که گوشه فکرت داره پشت سر هم چیده می شه و آماده می شه چیه؟ ؛ کدوم جمله؟خودتو به خریت نزن دیگه ، من نمی دونم کدوم جمله رو میگی ، همونکه تا یه دقیقه دیگه بی اختیار از دهنت می آد بیرون درست وقتی سر اون دو راهی برسیم حتما یه مرتبه به شایان میگی الان حوصله خونه رو ندارم همین اشاره کار رو تموم می کنه بعدشم میگی می دونم اگه الان برم تو خونه، اون صحنه بد رو می بینم یه تنه درخت سوخته حالا راست می گم یا نه، چی می دونم ، به بعدش فکر کن پا روی انسانیت گذاشتن جنایته جواب خوبی رو با بدی دادن جنایته تو داری مهربونی ها رو می کشی این از هر جنایتی بدتره اگه مهربونی بمیره دیگه دنیا قابل تحمل نیست ، پس چیکار کنم؟ خودمو بکشم؟ ، داد نزن باید با شهامت باشی شهامتم این کاری که میخوای بکنی نیست حقیقت رو به خود خسرو بگو حتما درک می کنه وقتی بفهمه تو پاک و صادق هستی ، غرورش ارضاء می شه در غیر اینصورت خدا می دونه چه اتفاقی می افته دیگه خودت می دونی الان می رسیم سر دو راهی اینجاس که اگه بخوای من می رم می گیرم می خوابم حالا میخوای بخوابم یا نه؟ نه ترو خدا بیدار باش حواستم جمع کن بگو چیکار کنم اول اون چندتا جمله رو از تو ذهنت پاک کن بعدشم بمحض اینکه رسیدی سر اون دو راهی ، زود دهنه اسب رو بده طرف ده هیچی حرفی هم نزن توام برو گمشو بخواب نیمه هوسباز من بیدارم و هوشیار ، به کی اینا رو گفتی؟به اون قسمت ذهنت که الان به خواست خودت جلو من ضعیف شده رسیدیم رسیدیم برو طرف ده برو طرف ده
- می ری خونه دیگه

بگو آره محکم بگو آره بگو خسته ام
- آره خیلی خسته ام
آفرین دیگه چیزی نمونده گول این مهتاب رو نخور چند ساعت دیگه تموم می شه و خورشید در می آد و همه چیز روشن می شه دیگه چیزی نمونده از اینجا که بگذری ، کمی جلوتر سگهای ده می آن جلومون یعنی دیگه رسیدی به ده اونجا دیگه تنها نیستین حتما ده تا چشم نگاه تون می کنه پاهاتو فشار بده به شکم اسب آفرین حالا دیگه تقریبا رسیدی آهان اوناهاشن سگهای ده اومدن دیگه در امانی سالم به مقصد رسیدی
سگهای ده رسیدن بهمون و چند تا پارس کردن و بعدش شناختنمون و بی صدا جلومون راه افتادن .دیگه تنها نبودیم می دیدم که لای بعضی از پنجره ها کمی باز می شه و یه خرده بعد بسته می شه چشمهایی نگاه مون میکردن
چند دقیقه بعد رسیدیم جلو درمانگاه و از اسب پیاده شدیم . عروسک رو کمی ناز کردم و افسارش رو دادم به شایان و گفتم :
- می تونم باز ببینمت؟
- برگرد شایان
- واقعا دلت اینو می خواد
- آره باید فرصت داشته باشم که فکر کنم
- اگه ترو نبینم خیلی عصه میخورم
- چاره ای نیست من تعهد دارم باید تکلیف این تعهد معلوم بشه
یه خرده نگاهم کرد و گفت :
- تلفن که بهت بزنم؟
سرمو تکون دادم که گفت :
- شماره ت رو دارم
یه خرده اینور و اونور رو نگاه کرد و بعدش گفت :
- فردا برمیگردم تهران فقط چون تو ازم خواستی اونجا منتظرت می مونم هر دقیقه ش فقط خواهش می کنم که تصمیمت رو بگیر با پسر عموت صحبت کن قول می دی؟
- قول می دم
بعد دستش رو دراز کرد طرفم .باهاش دست دادم .دستم رو تو دستش نگه داشت آروم دستم رو کشیدم که یه لبخند زد و بعد با یه حرکت سریع ، پریدد رو اسبش و یه نگاه دیگه بهم کرد و گفت :
- خیلی دوستت دارم پروازه خیلی خیلی
بعد سر اسبش رو برگردوند و به تاخت رفت قدرت حرکت نداشتم همونجا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه میکردم تازه اون لحظه فهمیدم که وسط راه، زیر نور مهتاب، چقدر در مقابلش سست و بی اراده شده بودم اگه می اومد طرفم وای..........
بیداری؟ دارم استراحت می کنم ، خسته شدی؟ ای همچین ، ازت ممنونم خوشحالم که بیدار بودی ، وظیفه من همینه البته اگه تو بخوای ، خواهش میکنم بازم مواظبم باش .

شایان فرداش برگشت تهران و بازم زندگی حرکت خودش رو داشت صبح، ظهر، شب مثل مصرف داروهایی که خودمون برای بیمار می نوشتیم البته اگه بیماری وجود داشت
بعد از رفتن شایان تنها بیماری که بهم رجوع کرد انگار قلب خودم بود اما نمی دونستم چه جوری باید مداواش کنم با خودم فکر کرده بودم با رفتن شایان و گذشت چند روز، دوباره اوضاع به حالت قبلی برمیگرده اما اینطور نبود تا قبل از این جریان، فقط خسرو بود که گاه و بیگاه وارد ذهنم می شد و باید باهاش بگو مگو میکردم ولی از اون به بعد شایانم از یه گوشه دیگه وارد می شد و بگو مگومون به مشاجره تبدیل می شد و گاهی هم دعوا اولش هر کدوم فقط با ذهن من صحبت میکردن اما بعد از چند دقیقه و زمانیکه من نمی تونستم تصمیمی بگیرم ، اون دوتا رو در روی هم قرار می گرفتن و کار به مجادله می کشید که باید می رفتم وسط شون و از همدیگه جداشون میکردم بعدش از بی اراده بودن خودم عصبانی می شدم و خشمم متوجه نفس خودم می شد
با گذشت روزها ، روی این دوتا به همدیگه بیشتر وا می شد به طوری که بمحض ورود به ذهنم ، بدون معطلی می پریدن به همدیگه یعنی دیگه کارم فقط این شده بود که این دوتا رو از همدیگه جدا کنم خودم از این وضع خسته شده بودمم؟ این حرکت رو باید خسرو انجام می داد که اونم انگار نه انگار دو سه روز یه بار بهم تلفن میکرد و فقط حالم رو می پرسیرد و اینکه اینجا مشکلی دارم یا نه همین .
چطور می تونستم با همین چند کلمه احساسش رو بفهمم؟ باید اول اون یه حرکتی میکرد یا حداقل یه چیزی می گفت تا من کمکش کنم اما به هیچ عنوان نمی شد چیزی ازش فهمید
بارها خسرو و شایان رو باهم مقایسه میکردم اگه شایان پسر خوش تیپ و خوش قیافه بود، خسرو هم بود اونم یه پسر بلند قد و چهار شونه بود که همیشه می دونست چکار داره می کنه یا چیکار باید بکنه تازه از خیلی از امتیازهام در مقابل شایان برخوردار بود دین، خویشاوندی ، قدمت .
تقریبا سه هفته از رفتن شایان گذشته بود و هنوز کاری نکرده بودم حتی نتوانسته بودم به افکارم جهت بدم روزها رو شب میکردم و تصمیمی شب رو به روز بعد موکول میکردم نمی دونستم منتظر چی هستم اصلا منتظر چه چیزی باید باشم ؟ خسرو که یه گوشه تهران داشت کارش رو میکرد و شایانم یه گوشه دیگه منتظر تصمیم من بود و یه روز در میون بهم تلفن میکرد که منم یه خط در میون بهش جواب می دادم و همیشه هم طوری باهاش صحبت میکردم که نکنه یه دفعه دلگرم بشه و بلند شه بیاد اینجا
تو این سه هفته هم دوبار بیشتر نرفته بودم پیش خان بانو .راستش ازش خجالت می کشیدم همه ش می ترسیدم نکنه حرف ازدواج رو پیش بکشه و منم مجبور باشم همون جوابی رو که به شایان دادم به اونم بدم اونقدر مهربون و خانم بود که نمیخواستم از دستم ناراحت بشه داشتم سعی میکردم که کم کم ارتباطم رو باهاش قطع کنم شاید اینطوری بهتر بود یعنی بعد از گذشت این چند هفته و ندیدن شایان، به این نتیجه رسیده بودم که بهتره اون روز و شب رو فراموش کنم در واقع حضور شایان یه روز بیشتر نبود و نمی تونستم سالها زندگی رو فدای یک روز بکنم بارها خودم رو بخاطر همون یه روز سرزنش کردم کاش اصلا اون روز نمی رفتم سر قبر گلرخ هرچند که احتمالا می اومد درمانگاه اما شاید اگر من نمی رفتم ، وضع به صورت دیگه ای در می اومد .
باز هم مغلوب گذشته و سنت ها شدم همه ما اسیر گذشته هامون هستیم و نمی تونیم گذشته هامون رو بریزیم تو یه کیسه و یه جا خاکش کنیم منم یکی مثل بقیه
راستش این تصمیمی رو یه شب بعد از دیدن یه فیلم مستند از زندگی حیوانات جنگلی گرفتم. یه شب که خسته از بیکاری، تلویزیون رو روشن کردم، داشت یه فیلم از زندگی خانواده شیرها پخش میکرد یه شیر نر که سن و سالی ازش گذشته بود و با هفت هشت تا شیر ماده زندگی میکرد که سروکله یه شیر نر جوون پیدا شد با اومدن اون شیر، شیر نر پیر مجبور شد برای حفظ خانواده اش مبارزه کنه
ده دقیقه جنگ، یک عمر شکست
شیر پیر شکست خورد و خانواده اش رو واگذار کرد و خیلی منطقی گذاشت و رفت و خیلی راحت شکست رو قبول کرد انتظار نداشتم که به این راحتی یه عمر زندگی و زن و بچه رو ول کنه و بره اما کرد .
مسئله جالب برخورد شیرها ماده بود بعد از اون جنگ اونام خیلی راحت شیر نر جوون، رو قبول کردن و اوج ماجرا اونجایی بود که شیر نر جوون ، دقیقا جلوی چشم یکی از شیرهای ماده، یه بچه شیر رو که متعلق به شیر پیر بود با یه حرکت کشت و مادرش کوچکترین عکس العملی نشون نداد
از این ماجرا چه نتیجه ای می شد گرفت؟ تسلیم در مقابل زور؟ جایگزینی یه نر جوون به جای پیر ؟ یا تابع جریان زندگی شدن ؟ استنباط، من آخری بود .شاید باید تابع بود؟ چرا باید رودخونه رو خلاف جهت شنا کرد؟ تسلیم بهتر نیست؟ اونایی که سازش کردن موفق تر نبودن ؟ چرا همیشه دلمون میخواد یه قهرمان باشیم؟ برای قهرمان شدن باید همیشه با دیگران فرق داشت؟ قهرمانای ما چه کسانی بودن؟ لیلی و مجنون ؟ اونا که ناکام بودن پس نمی شد بهشون قهرمان گفت آیا قهرمان همیشه باید برنده باشه؟ یه بازنده هم می تونه قهرمان باشه؟ حالا اگه این دوتا بهم می رسیدن، برای همیشه همونجوری عاشق و معشوق می موندن یا کارشون بعد از یکی دوسال به دادگاه خانواده می کشید
مرجع درستی وجود نداشت یا حداقل من نمی شناختم پس بهتر بود که بدون رجوع به الگوهای قدیمی ، حال حاضر و زمان کنونی رو در نظر بگیرم و منم مثل خیلی ها، منطقی با مسئله برخورد کنم حداقل این تسلیم رو می شد یه اسم منطقی روش گذاشت که کمتر مایه خجالت باشه .
تقریبا چهار هفته از اون روز ناهنجار گذشته بود و یه روز مثل یه روز قبل رو خیلی عادی و کسل کننده گذرونده بودم و منتظر رسیدن عصر بودم و تعطیلی درمانگاه قدم می زدم و فکر میکردم راستش داشتم حساب میکردم که چه مدت دیگه باید اونجا بمونم .داشتم برای خودم نقشه می کشیدم که وقتی طرحم تموم شد حتما با خسرو ازدواج میکنم و بعدش صاحب بچه می شم و سرم با بچه گرم می شه و دیگه به این فکر نمی کنم که اینهمه درس خوندم و مردمم متحمل هزینه شدن تا من پزشک بشم و جای یه نفر دیگه رو تو دانشگاه گرفتم و بعدش نشستم تو خونه عوضش دختر یا پسرم رو بزرگ می کنم و بهش می رسم و ترو خشکش می کنم و با اصول علمی و پیشرفته بهش آموزش می دم بعد به اینجا رسیدم که اگر دختر داشتم چه آموزشی بهش بدم ؟ که مثل مادرش بشه؟ تسلیم هنجارها
شروع کردم با خودم نکات مثبت قضیه رو در نظر گرفتن و منفی گرایی رو نفی کردن و این چیزا اما چون حوصله این چیزا رو نداشتم برگشتم که درمانگاه رو تعطیل کنم و برم خونه
طبق معمول رفتم درمانگاه و سماور رو از برق کشیدم و خواستم چراغ رو خاموش کنم که یه مرتبه میز تحریرم تکون خورد نزدیک بود از ترس سکته کنم جرات حرکت کردن نداشتم نفسم بند اومده بود فقط خدایی شد که زود صدا رو شنیدم وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی برام می افته
-خانم دکتر خانم دکتر
با شنیدن این صدا کمی به خود مسلط شدم و آروم رفتم جلوتر و سرک کشیدم اونطرف میز یه دختر با لباس محلی رفته بود و پشت میزم قایم شده بود باز داشت یه داستان دیگه با یه فاجعه دیگه یا یه ناهنجار دیگه اتفاق می افتاد
-تو کی هستی؟
-درو ببندین و چراغ رو خاموش کنین
-اینجا چیکار می کنی؟ کی هستی؟
-شما اول در رو ببندین و قفلش کنین و بعد چراغا رو خاموش کنین تا بهتون بگم
-من نمی تونم این کار رو بکنم
-پس خون من رو دست تون می مونه
-یعنی چی؟
-یعنی منم به سرنوشت گلرنگ دچار می شم
دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم و اصلا چه کاری درسته بی اختیار رفتم طرف در و قفلش کردم و چراغا رو خاموش کردم و پرده ها رو کشیدم و اومدم طرف میز و آروم بهش گفتم :
-حالا بیا بیرون
یواش از پشت میز اومد بیرون .درست نمی تونستم صورتش رو ببینم
-تو اسمت چیه؟
-کژال
-برای چی اومدی اینجا و این بازیا چیه که در می آری؟
-فرار کردم
-فرار کردی؟ از چی؟
-از بیهوده بودن ، از زور، از ظلم
-یعنی چی؟
-میخوام زندگی کنم
-انگار فیلم زیاد دیدی ، زود برگرد خونه تون تا کسی نفهمیده
-برم که بعدش جسد سوخته م رو براتون بیارن؟
-مگه تو هم قراره تو بخاری نفت بریزی؟
-تو بخاری؟ شما اون داستان رو باور کردین؟
-منظورت چیه؟
-گلرنگ رو پدرش آتیش زد . بنزین ریخت روش و آتیشش زد
-چیکار کرد؟
-بردش تو طویله و دست و پا و دهنش رو بست و آتیشش زد
شوکه شده بودم اصلا نمی تونستم چیزی رو که می شنوم باور کنم سعی کردم که تو تاریکی چهره اش رو ببینم شاید بتونم از حالت چهره اش واقعیت اون چیزی رو که می گفت بفهمم اما نمی شد
-می خواین نعش منم فردا تو یه پتو براتون بیارن؟
نمی دونستم چه تصمیمی باید بگیرم تسلیم، مبارزه ایندفعه دیگه نوش دارو بعد از مرگ سهراب نبود کسی که ممکن بود فردا جسدش رو ببینم الان جلوم ایستاده و داشت بهم هشدار می داد اگه اشتباه میکردم مستقیما مسئول مرگش بودم
- اینجا نمی شه حرف زد . من الان می رم خونه م ، هوا دیگه تاریک شده تو همین جا بمون .نیمساعت دیگه که تاریک تاریک شد می آم دنبالت .فقط سر و صدا نکن باشه .
آروم از درمانگاه اومدم بیرون و در رو قفل کردم و رفتم خونه اما حال خودم رو نمی فهمیدم مرتب از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکردم میخواستم ببینم کسی اون طرفا هست یا نه؟ نکنه یه مرتبه یکی فهمیده این دختره اومده درمانگاه؟ اگه کسی دیده باشه و گزارش بده برام مسئولیت داره چیکار باید میکردم؟ کمکش کنم که فرار کنه یا تحویل پدر و مادرش بدم !
برم برم از تو درمانگاه ردش کنم بره پی کارش که داره آینده ام رو خراب می کنه دختره خود سر واسه من چه آزادی شناس شده این دهاتی ببینم نیمساعت شد ؟ بعله نیم ساعتم گذشت .
از خونه رفتم بیرون و خب اطراف رو نگاه کردم کسی نبود هوام هم تاریک تاریک شده بود زود در درمانگاه رو باز کردم و آروم گفتم :
-کژال زود بیا برو تو خونه
مثل یه سایه ، نرم و بی صدا از کنارم رد شد و مثل برق رفت طرف خونه و رفت تو منم در درمانگاه رو قفل کردم و دنبالش رفتم و در خونه رو پشت سرم قفل کردم .حالا دیگه می تونستم تو روشنایی صورتش رو ببینم یه دختر بلند قد و خوش اندام با صورت خیلی قشنگ و ترس خورده اما مصمم
-یه بار دیگه اونایی رو که گفتی بگو
-گلرنگ رو
-آره
-باباش آتیشش زد
-چرا؟ اونکه کاری نکرده بود
-شبونه میخواست فرار کنه که گیر افتاد
-از کجا معلومه که راست میگی
-شما دکترین آدمی که بخاری نفت می کنه و احیانا لباسش آتیش می گیره ، بی سروصدا می ایسته تا کاملا بسوزه؟
-برو بگیر بشین چقدر درس خوندی؟
-دیپلمم رو گرفتم
-می دونی داری چیکار می کنی؟
-می دونم
-اگه همین الان برگردی مسئله به خیر و خوشی حل می شه ها
-اگه همین الان برگردم ، یا امشب یا فردا شب بابام تو خواب سرم رو می ذاره رو سینه م و بعدشم دوتا شاهد پیدا می شن که می گن منو شب قبل دیدن که داشتم از ده فرار میکردم حالا میخوای خونم بیفته گردنت؟
-آخه شماها چه تون شده؟ این چه وضعیه؟
-ما چیزیمون نشده
-پس دیگه چی میخواین؟
-شما خانم دکتر برای چی وقتی دیپلمت رو گرفتی شوهر نکردی؟ برای چی رفتی دانشگاه؟ فرق ما و شما چیه؟ مگه هر دو مال یه کشور نیستیم ؟ مگه هر دو انسان نیستیم؟ اصلا کی به شما شهری ها حق داده که آزاد باشین و ما محروم؟ خانم دکتر شما مگه چندسال از من بزرگترین؟ یعنی شما به این زودی رویاهای هجده نوزده سالگی تون رو فراموش کردین؟ ماها هیچ چیز زیادی از زندگی نمی خوایم فقط کمی از حقمون همین
-خب نمی تونین با صحبت کردن این مشکل رو حل کنین؟
-صحبت با کی؟ با پدری که یا خوابه و یا تو قهوه خونه چایی میخوره و قلیون می کشه و یا شب پای بساط منقل و وافوره؟ اصلا یه همچین ادمی منطق سرش می شه ؟ دارن منو به زور می دن به کدخدا می دونی کدخدا چند سالشه؟ پنجاه و خرده ای سالشه بابام منو به پنجاه تا گوسفند بهش فروخته
-خوب از مادرت کمک بخواه
-مادرم؟ اولا که کاری از دستش ساخته نیست بعدشم اونم از پنجاه تا گوسفند بدش نمی آد و دست آخرم بهم می گه که کدخدا مالداره و تو تو خونه ش خوشبخت می شی
-حالا که مادرت نمی تونه بهت کمک کنه از دست من چه کاری برات بر می آد؟
-باید کمکم کنین شما تحصیلکرده این شما درک دارین
-همین الانم کمکت کردم
-وظیفه تون رو فقط انجام دادین
-متلکم که میگی
-نه، حقیقت رو می گم شما باید دین تون رو حداقل به اون کتابایی که خوندین ادا کنین
-کتابا گفتن کمک کنم یه دختر از خونه فرار کنه؟
-نه گفتن که کمک کنین یه دختر کمی از حق و حقوق خودش رو به دست بیاره گفتن که ماها همه آدم هستیم گفتن که ماها حق حیات داریم گفتن که ما دخترام می تونیم نفس بکشیم
-کجای این کتابا اینا رو نوشته؟
-اونجایی که xها و yها رو بخوردمون داد انقدر با اعداد و ارقام ذهنمون رو پرورش داد تا بتونه فکر کنه و بفهمه که ماهام از حقوقی برخورداریم اگه اشتباه می کنم بگین
-حالا من چیکار باید برات بکنم؟
-لباس میخوام یه لباس راحت یه تفنگ یه مقدار فشنگ اگه بشه یه اسب
یه نگاه بهش کردم و با تعجب گفتم:
-تفنگ و فشنگ میخوای چیکار؟
-من با تفنگ بزرگ شدم با اسب بزرگ شدم ، از بچه گی بهم یاد دادن که تیر بندازم برای چی؟ حتما برای دفاع از خودم .حالا وقتشه که از خودم و زندگیم و آینده م و ایده هام دفاع بکنم
-اگه اومدن سراغت چی؟ حتما کشته می شی
-حتما می آن سراغم اما اگه یه تفنگ داشته باشم حداقل کمی شانس دارم دست خالی، نه تو خونه م نه جنگ نابرابره مطمئنا کشته می شم
-میخوای بعدش چیکار کنی؟
-می زنم به کوه دختره کوه هستم
-تو کوه، تک و تنها چیکار می کنی؟
-زندگی ، شایدم منتظر موندم تا نفر بعدی بیاد پیشم نفر بعدی که از کشته شدن فرار می کنه
-اگه نتونم برات تفنگ گیر بیارم چی؟
-می آن دنبالم و می کشنم
-اگه تفنگ داشته باشی، تو اونا رو می کشی؟
-نه فقط می ترسونم شون همین که بفهمن تفنگ دارم ولم می کنن
-اگه اینطور نشد چی؟
-این حداقل کاری یه که میتونم انجام بدم که به خودم مدیون نباشم من گوسفند نیستم که با پای خودم به مسلخ برم
-تو کوه پر گرگه حتما کشته می شی
-پس خودم باید گرگ بشم که کاری به کارم نداشته باشن
-من نمی تونم برای تو تفنگ بیرام که احیانا این وسط چند نفر کشته بشن
-می تونی تفنگ نیاری و این وسط من کشته بشم؟
-ازم توقع زیادی داری
-تفنگ بیار برای دفاع از خودم در مقابل گرگ آ
اومدم جوابش رو بدم که از بیرون صدای پای اسب اومد و بعدش صدای کدخدا
خانم دکتر، های خانم دکتر
از لای پرده نگاه کردم .کدخدا تنها بود .آروم به کژال گفتم که ساکت باشه تا برگردم و بعدش خودم رفتم بیرون
-چیه کدخدا؟ چرا داد می زنی؟
-یه دختری رو این طرفا ندیدین؟
-دختر؟ کدوم دختر؟
-یه دختر دیگه
-باز چی شده کدخدا؟
-یکی از دخترای آبادی گم شده
-مگه می شه یه آدم تو یه آبادی کوچیک گم بشه؟ نکنه این یکی هم یه بلایی سرش اومده
-نه، می گن فرار کرده
-عجب آبادی خبرسازی دارین کدخدا
-می گم شما ندیدین ش؟ اگه دیده باشین و نگین براتون مسئولیت داره ها اونوقت من نمی تونم جلوی مردای آبادی رو بگیرم آ
-کدخدا حواست به حرف زدنت باشه اندازه این حرفا نیستی که می زنی
-حالا ما گفته باشیم
-من گلرنگ نیستم که نفت بریزم تو بخاری و خودم بسوزم راهت رو بکش و برو از این به بعدم وقتی اومدی اینجا ، پیاده می شی و درست صدام می کنی ، بسلامت
-چرا ناراحت شدین خانم دکتر ؟ من که غرضی نداشتم همینجوری یه چیزی گفتم شما بفرمایین استراحت کنین خداحافظ
-خداحافظ
ایستادم تا از درمانگاه دور شد و بعد برگشتم تو خونه و به کژال گفتم:
-دارن دنبالت می گردن
-خود پیر سگش شال و کلاه کرده دنبال من از اون موی سپیدش حیا نمی کنه
-حالا میخوای چیکار کنی
-دست خالی می زنم به کوه خدا بزرگه
-اگه تفنگ گیر اوردم چه جوری خبرت کنم؟
یه نگاه بهم کردو خندید و گفت:
-یه علامت یه چراغی پشت درمانگاه روشن کنین
-چراغ فقط شبا معلوم می شه هروقت کارت داشتم یه حوله قرمز پهن می کنم روبند پشت درمانگاه خوبه؟
باز خندید .رفتم طرف یخچال و یه مقدار نون و پنیر و چندتا قوطی کنسرو لوبیا وماهی و چند تا قوطی کبریت و دوتا بطری آب در آوردم و پیچیدم لای یه پارچه و گره زدم و یه پتو و یه چراغ قوه هم برداشتم و دادم بهش و گفتم :
-حالا که تمام مردای ده علیه تو بسیج شدن حداقل بذار تنها نباشی
نگاهم کرد و خندید و گفت :
-زنده باد تمام xها و yها
بهش خندیدم و گفتم :
-مواظب خودت باش برات هرجور شده تفنگ و فشنگ جور می کنم اما فقط برای کشتن گرگ آ
هر دو خندیدیم
-حالا بیا تو اون اتاق، فکر کنم شلوار و روپوشم اندازه ات باشه
بردمش و بهش یه شلوار و روپوش دادم .اندازه ش بود .تنهاش گذاشتم تا لباسش رو عوض کنه .وقتی از اتاق اومد بیرون نگاهش کردم حسابی عوض شده بود خوشگل و خوش هیکل تکیده و چابک موهای سیاه بلد چشمهای پر از امید و ترس و خشم و زندگی
-خانم دکتر شدم عین رمبو
-مگه این فیلما رو هم دیدی؟
-دیدم و یاد گرفتم مثل درسهای مدرسه
یه مرتبه دوئید جلو و بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت :
-می ترسم خانم دکتر
-اگه می ترسی نرو بذار به جوری می رسونمت قلعه اونجا پیش خان بانو در امانی
-نه اون نمی تونه کاری بکنه باید برم
-پس نترس مگه دختر کوه نیستی ؟ ترس برای چیه؟ همه مون باید یه روزی خودمون رو بشناسیم فکرم نکن اون مردایی که دنبالت هستن از تو قوی تر و زرنگترن ما زنها هم اگه بخوایم می تونیم خیلی قوی و باهوش باشیم حالا که تصمیم خودت رو گرفتی پس دیگه نباید تردید بخودت راه بدی تو دختر شجاعی هستی ، بالاتر از سیاهی هم رنگی نیست اگه دستشون بهت برسه ، سرنوشت گلرخ و گلرنگ در انتظارته پس برو فکر نکنم گرگها از این آدما بدتر باشن
سرش رو از تو بغلم در آوردم و نگاهش کردم دیگه گریه نمیکرد و فقط داشت به حرفام گوش می داد مثل شاگردی که به معلمش گوش می ده هر چند که انگار اون معلم بود و من شاگرد خیلی چیزا ازش یاد گرفتم
-فکر نکنم به این راحتی هام بتونن پیدات کنن
-اگه سگ بیارن چرا
-فلفل بریز پشت سرت مثل همون فیلما که دیدی
چشماش برق زد . دوئیدم تو آشپزخونه و قوطی فلفل رو براش آوردم و دادم بهش
-نترس من باهاتم هرکای از دستم از بر بیاد برات می کنم تو تنها نیستی
دوباره بغلم کرد و صورتم رو بوسید .آروم در خونه رو باز کردم و این ور و اون ور رو نگاه کردم .کسی نبود .بهش اشاره کردم که زود اومد و از لای در رفت بیرون و خودشو کشید تو تاریکی یه لحظه بعد دیگه پیدا نبود
یه دختر تنها، یه دختر هیفده هیجده ساله ، یه دختر غمگین ، یه دختر معصوم، زد به کوه ، تک و تنها اما شجاع ، یه دختر ایرانی
برگشتم تو خونه و چراغ رو خاموش کردم و زدم زیر گریه دلم براش شور می زد .وقتی فکر میکردم که چطوری می تونه تو کوه دوام بیاره گریه م می گرفت وقتی صدای زوزه گرگ ها رو می شنید چه حالی پیدا میکرد؟
بازم گریه کردم اما یه لحظه بعد متوجه شد م که با گریه کاری پیش نمی ره .گریه ما آدم ضعیفه صورتم رو پاک کردم و چراغ رو روشن کردم و موبایل رو برداشتم و زنگ زدم به خان بانو
خوش تلفن رو جواب داد !
-اَلو خان بانو خودتونین
-آره عزیزم
-سلام کار مهمی باهاتون دارم
یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت :
-می فرستم دنبالت
-ممنون
تلفن رو قطع کردم و آماده شدم .فقط می تونستم رو خان بانو حساب کنم .کاش خسرو اینجا بود ، اما نه ، خسرو بزدل بود کاش شایان اینجا بود . هم تفنگ داشت و هم شجاعت ، اما نه ، خودمون هستیم من و کژال چرا که نه؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 21:36  توسط فرشته  | 

کژال 6

یهوتایی رفتیم تو مرتبه تندر ایستاد .تازه به خودم اومدم .توی حیاط درمانگاه بودیم .شایان کمک کرد تا پیاده شوم .آروم سنگینی ام رو دادم رو همون پام که پیچ خورده بود کمتر درد میکرد آروم و با کمک شایانر فتم طرف در درمانگاه و بازش کردم و د و یه صندلی به شایان تعارف کردم وخودمم آروم رفتم طرف سماور که روشنش کنم اما برق نبود .برگشتم یه نگاه به شایان کردم و گفتم:
- برق نیست وسیله دیگه ای م برای آب جوش آوردن اینجا ندارم

- میخواین چایی درست کنین با این پاتون؟
بلند شد و منو برد و نشوند رو یه صندلی و گفت:
- چایی رو می شه بعدا خورد ، فعلا استراحت کنین
- بهتره پام راستی می تونم تو خونه درست کنم
- باور کنین من فعلا چایی میل ندارم
بعد خودشم رفت رو یه صندلی نشست و دور ورش رو نگاه کرد و گفت:
- اینجا نباید زیاد امکانات داشته باشه
- نه اما همین هم عالیه .یعنی برای یه ده کوچیک عالیه
- درسته ، مخصوصا با وجود خانم دکتری مثل شما ، راستی برای چی اومدین اینجا یعنی منظورم اینه که باید برای یه دختر خانم سخت باشه که دو سال رو تو یه ده کوچیک مثل اینجا بگذرونه
- ولی یه پزشک تعهد داره
- فقط تعهد؟
- غیر از تعهد برای مجوز باز کردن مطب تو تهران ، شما چی؟ کارتون تو تهران چیه؟
- شرکت دارم .واردات قطعات کامپیوتر ، من لیسانس الکترونیک هستم راستی مادرم می گفت که شما با عموتون زندگی می کنین یعنی تو تهران هستین
- پدر و مادرم فوت کردن .وقتی که خیلی کوچیکتر بودم ، سرپرستی ام رو عموم قبو کرد
- مادرم می گفت که یه پسر عمو هم دارین
- خسرو
یه سری تکون داد و دوباره دور و ورش رو نگاه کرد و گفت:
- حوصله تون سر نمی ره؟
- چرا، گاهی
- چرا نمی آیین با مادرم زندگی کنین؟ یعنی بعد از تعطیل شدن درمانگاه
- اینطوری برام بهتره ، خونه م خوبه توش راحتم
- ببخشید میتونم یه سئوال خصوصی ازتون بکنم؟
می دونستم میخواد چی بگه
- خواهش می کنم
- شما که ازدواج نکردین؟
- نه
- نامزد دارین ؟
یه خرده مکث کردم و بعدش گفتم:
- نمی دونم ، شاید
- متوجه نمی شم
- خودمم متوجه نمی شم
یه خرده نگاهم کرد و گفت
- مسئله پسرعموتونه؟
سرم رو تکون دادم که گفت
- صحبتی بین تون شده؟
- نه
- پس چی؟
نمی دونستم چطوری باید براش توضیح بدم .یه کمی ساکت شدم و بعد گفتم
- ما ایرانی هستیم
- خب
- با قید خاص خودمون
- چه قیدی؟
- بالاخره زمانی که من احتیاج به حمایت داشتم ، عموم این کار رو کرد
- چه ربطی به موضوع داره؟
- داره شاید تو این چند ساله صحبتی نشده باشه اما زمانی که هنوز پدر و مادرم زنده بودن ، یه حرفایی بود یه چیزی مثل چه می دونم نامزدی
- نامزدی اجباری؟
نمی خواستم اجازه بدم زیاد جلو بره برای همین هم روم رو کردم طرف سماور و گفتم:
- باید چراغ رو روشن کنم که اگه برق اومد بفهمیم
- دوستش دارین؟
برگشتم طرفش و گفتم:
- قرار بود فقط یه سئوال خصوصی بپرسین
- معذرت میخوام اما برام این مسئله خیلی مهمه باید برای شمام مهم باشه
- برای من؟ چی باید مهم باشه
- اینکه تکلیف خودتون رو بدونین
- چه تکلیفی؟
- نامزدی ، آیا شما نامزد پسرعموتون هستین؟
- گفتم که نمی دونم
- اینکه خیلی بده اگر مثلا یه خواستگار برای شما پیدا بشه و بهتون پیشنهاد ازدواج بده چی؟ چی جوابش رو می دین؟
حرف درستی می زد من مثل یه آدم بلا تکلیف بودم .باید حداقل این مسئله برای خودم روشن می شد .واقعا رابطه من و خسرو چی بود ؟ یه تعهد؟
- من فعلا دارم طرحم رو می گذرونم
- اگر من همین الان به شما پیشنهاد ازدواج بدم چی جوابم رو می دین؟
- می گم شما عجولین ، عجول و بی تجربه
یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت:
- جواب رد می دین؟
فقط نگاهش کردم که دوباره خندید و گفت:
- اگه پیشنهاد بدم یعنی ازتون خواهش کنم که امشب شام تشریف بیارید خونه ما چی؟ قبول می کنین؟
- برای خوردن گوشت خرگوش؟
- نه،همون گوشت معمولی مرغ و گوسغندی که دست خودمون به خونش آلوده نشده باشه
دوتایی خندیدیم و مسیر صحبت عوض شد و کشیده شد به وضعیت ده و این چیزا و تقریبا یه ربع بیست دقیقه بعدشم شایان بلند شد و دوباره قرار شام رو محکم کرد و رفت .وقتی تنها شدم دیگه حوصله درگیری با وجدان همیشه بیدارم رو نداشتم اما دست خودم نبود ، شایدم اینطوری بهتر بود .باید حداقل تکلیفم رو برای خودم روشن میکردم .من یه دختر بی سواد نبودم .چندین سال زحمت کشیده بودم تا پزشک بشم و این به این معنی بود که می تونم فکر کنم و راه درست رو پیدا کنم .باید می فهمیدم کجا ایستادم .وضعیتم چیه؟ خواست قلبی ام چیه؟ چه احساسی به خسرو دارم و چه تعهدی به عموم؟
خودمو آماده کردم برای یه مجادله با خودم که یه مرتبه از دور سر و صدا راه افتاد . صدای شیون و فریاد و گریه و زاری. ایندفعه دیگه چه اتفاقی افتاده بود؟ بازم یه دختر از ده فرار کرده بود؟ واقعا عجیب بود اگه بازم اینطوری می شد .هنوز دو ماه از جریان گلرخ نگذشته بود و این برای یه ده دور افتاده خیلی حرف بود
آروم از جام بلند شدم و تا در درمانگاه رو باز کردم برم بیرون که یه مرتبه یه چیزی حدود بیست سی نفر آدم رو پشت نرده ها دیدم که با داد و فریاد و گریه دارن می آن تو درمانگاه .یه آن متوجه شدم که اون وسط هفت هشت تاشون دور و ور یه پتو رو گرفتن و یه چیز سنگین رو با خودشون می آرن حدس زدم که باید اون چیز یه مریض باشه اما چطور داشتن با پتو می آوردنش؟

برگشتم تو درمانگاه و آماده شدم برای کار. احتمال دادم که یا مسمومیت باشه یا شکستگی .زود تخت بیمار رو کمی کشیدمن جلو .جمعیت رسیده بودن تو حیاط درمانگاه . کمی رفتم جلو که نذارم همه بیان تو اما یه مرتبه خشکم زد چیزی رو که می دیدم باور نمیکردم .توی پتو یه چیزی سیاه مثل یه تنه درخت سوخته بود بقدری جاخورده بودم که نتونستم هیچ حرکتی بکنم و با فشار تنه یکی دو نفر پرت شدم یه گوشه .پام کمی درد گرفت اما بطوری شکوه شده بودم که اونم حس نکردم .فقط یه لحظه به خودم اومدم که اهالی ده پتو رو با محتویاتش گذاشته بودن رو تخت
سریع رفتم بالات سرش تقریبا چیزی ازش باقی نمانده بود

زود شیر کپسول اکسیژن رو باز کردم و ماسک رو گذاشتم جلو دهنش رو نبضش رو گرفتم تموم شده بود تنفس مصنوعی و کارای دیگه هم بی فایده بود و فقط فرمالیته شاید حدودا بیست دقیقه از مرگش گذشته بود
پشتم به اهالی ده بود و هنوز داشتم سعی میکردم که شاید بتونم کاری بکنم اما می دونستم بی نتیجه س .یعنی بدنش درست مثل گوشتی بود که روی آتیش گذاشته باشن .همه جاش کاملا سوخته بود.از بوی سوختگی نمی شد دیگه نفس کشید .صورتش رو که نمی تونم شرح بدم .بقدری وحشتناک بود که حتی مردای ده بهش نگاه نمی کردن .تمام پوست و قسمتهای عمده گوشت بدنش سوخته و از بین رفته بود .بوی بنزین و سوختگی درمانگاه رو پر کرده بود
ماسک رو از صورتش برداشتم و شیر اکسیژن رو بستم و لبه های پتو رو آروم انداختم رو صورت و تنش که یه مرتبه شیون بلند شد .
زنهایی که اونجا بودن چنان ضجه می زدن که داشت پرده های گوشم پاره می شد .نمی دونستم از کی باید سوال کنم که چی شده؟ این یه خودسوزی بود .یعنی دومین اقدام خودکشی در طول تقریبا یه ماه و نیم
بیرون درمانگاه تو حیاط کدخدا رو دیدم .زود از لای جمعیت رفتم بیرون که بهم سلام کرد. فقط بهش گفتم :
- این چه وضعیه کدخدا؟
- والا می گن داشته نفت می ریخته تو بخاری که اُلو می گیره
- نفت ، بوی بنزین همه جا رو برداشته .نفت کجا بود؟
- والا اینطوری می گن
- این دختر خودکشی کرده الانم حدودا نیم ساعته که از مرگش گذشته و جسدش رو آوردن پیش من
- والا چی بگم؟
- حالا کی هست؟
یه نگاه به من کرد و گفت:
- خواهر اون یکی
یه مرتبه چشمام سیاهی رفت انگار با پتک زدن توی سرم .اصلا نمی تونستم باور کنم یعنی این جسد نیم سوخته همون گلرنگ خوشگل و نازه ! همون دختر مدرسه ای که دلش میخواست مثل من دکتر بشه؟ چطور یه همچین چیزی رو می شد باور کرد ؟ هنوز دو ماه از مرگ خواهرش نگذشته بود ، آخه چرا؟ برای چی باید یه دختر شونزده هیفده ساله خودسوزی کنه؟
برگشتم به آدمایی که تو درمانگاه و بیرون ایستاده بودن نگاه کردم .داشتم دنبال مادرش می گشتم اما بین اونا نبود پدر و برادرشم نبودن زود به کدخدا گفتم:
- باید به پاسگاه اطلاع بدیم
کدخدا یه خرده مِن مِن کرد و بعد گفت:
- چه فایده خانم دکتر اینکه تموم کرده .حالا گیرم مامورام بیان
- یعنی چی کدخدا
- آخه.......
- شما به این کارا کار نداشته باش .فقط کاری رو که من بهت می گم انجام بده همین وگرنه خودم اینکار رو می کنم تمام این مسایل باید گزارش بشه خیلی هم زود
وقتی اینطوری با کدخدا حرف زدم دیگه چیزی نگفت و راه افتاد و سوار اسبش شد و رفت .منم رفتم و لبه باغچه نشستم و فقط آدمایی رو که اونجا بودن نگاه کردم. زنها شیون می زدن و گریه می کردن و مردها فقط نگاه .حالم خیلی بد بود .بقدری اعصابم تحت فشار بود که هر آن ممکن بود یا فریاد بزنم یا غش کنم.نمی دونستم چرا گلرنگ این کار رو کرده .اون دختر عاقلی بنظر می رسید سن و سالی هم نداشت . دلیلی هم برای این کار نمی دیدم اگر چه بعد از جریان گلرخ خیلی محدود شده بود اما این نمی توانست عامل یه خودسوزی باشه
تقریبا یه ساعت همونجا نشسته بودم .یعنی همه همونجا بودن زن ها تو درمانگاه رو زمین نشسته بودن و گریه می کردن و مردهام بیرون تو حیاط . دیگه فکر می کنم که تمام اهالی جمع شده بودن اونجا که صدای یه ماشین از دور اومد و چند دقیقه بعد یه ماشین جلو درمانگاه نگه داشت و چندتا مامور ازش پیاده شدن و یکی شون که افسر بود یه نگاه اینور و اونور کرد و تا چشمش به من افتاد اومد جلو. منم از جام بلند شدم و با همدیگر سلام و احوالپرسی کردیم و جریان رو براش تعریف کردم .اونم به اون دوتای دیگه یه چیزایی گفت و بعدشم با بی سیم چند تا تماس گرفت و رفتن بالا سر جید گلرنگ .منم رفتم تو و مامورا مردم رو از تو درمانگاه بیرون کردن. وقتی تنها شدیم گفتم :
- جناب سروان این دختر حداقل شاید حدود بیست دقیقه نیمساعت از مرگش گذشته بود که آوردنش پیش من
یه نگاهی بهم کرد و گفت:
- حتما گذاشتم تا خوبِ خوب بمیره
- ببخشین متوجه نمی شم
- یه مورد دیگه هم تو یه جای دیگه مشابه این یکی داشتیم
- برای چی باید این کار رو بکنن؟
فقط نگاهم کرد که گفتم:
- یعنی هیچکاری از دست شما بر نمی آد؟
- شما احتیاج به استراحت دارین براتون خیلی سخت بوده تشریف ببرین کمی استراحت کنین
- ولی این یه خودکشی بوده .باید یه کاری کرد
- مثلا چه کاری ؟ در نهایت از هرکی بازجویی کنیم می گن یه اتفاق بوده گیرم خودکشی برای این مسئله نمی شه کسی رو جلب کرد اگر اتفاق بوده باشه که هیچی اگرم خودکشی باشه که..........
- حتما بازم هیچی
می دونستم داره درست می گه اما انقدر ناراحت بودم که دلم میخواست یه کسی یه کاری بکنه اما چکاری؟ تو یه ده دور افتاده هیچکس اسرار هم ولایتی اش رو فاش نمیکرد .برای همین هم نمی شد کاری کرد
از درمانگاه رفتم بیرون و رفتم تو خونه م و در رو بستم و پرده ها رو کشیدم و رفتم رو تختم خوابیدم انواع و اقسام فکرها تو سرم بود .تمام حرفایی که گلرنگ بهم زده بود ، داشت مثل نوار تو سرم پخش می شد
بی اختیار لحظه ای رو که بنزین رو خودش ریخته و کبریت رو کشیده جلو چشمم مجسم میکردم طفل معصوم چه دردی کشیده ، چه زجری رو تحمل کرده ، چقدر بهش فشار اومده که دست به یه همچین کاری زده؟ تو اون لحظه چه حالی داشته؟ گریه کرده؟ جیغ کشیده؟ یا سکوت کرده؟ چطور کسی نفهمیده و نرفته کمکش؟یعنی هیچکس اون دور و ورها نبوده؟
یه مرتبه زدم زیر گریه ، با اینکه فقط مدت کوتاهی با همدیگر بودیم اما تمام درد و غصه هاش رو تو خودم حس میکردم .درد و رنج یه دختر شونزده هیفده ساله رو با تمام بن بستهایی که بهش رسیده بود و شاید به ظاهر قبول شون کرده بود اما پس این واکنش چی بود؟ یه معما؟ مثل اون یکی؟ یه گریز؟ اما به کجا؟ حداقل گریز به کدوم طرف بود ؟ چرا زندگی رو پس زده بود؟ زندگی ای که آزادی رو برای اون یا در اون می خواست؟

بوی گوشت سوخته خونه رو ورداشته بود فکر کردم که این بو در تصورمه اما متوجه شدم که از دستامه هنوز نشسته بودم شون
یه لحظه بهشون نگاه کردم دستایی که خواسته بودن زندگی رو برگردونن ازشون بدم اومد .از موقعی که اومده بودم اینجا چکاری کرده بودن؟ چکاری ازشون بر اومده بود؟ هیچی ، فقط تشکیل یه پرونده .اینهمه تلاش و درس خوندن برای تشکیل یه پرونده این کار رو که یه دیپلمه معمولی م می تونست انجام بده .شاید اصلا بودن من تو اینجا عامل همه اینا بود ؟ شاید اگه من نیومده بودم اینجا، گلرخ دست به خودکشی دروغی نمی زد که بیارنش پیش من و بعدشم رشید برای بردنش بیاد و اون جریان اتفاق بیفته .شاید اگه من اینجا نبودم گلرنگ اینکار رو نمیکرد .حتما پیش خودش فکر کرده که با کمی بنزین و یه خودکشی ناموفق می تونه اعتراضش رو اعلام کنه و بعدشم همه به موقع می رسن و نجاتش می دن و منم دوباره درمانش می کنم . شایدم یه قرار ملاقات دیگه بوده یه قرار فرار، اما نه با یه بدن هر چقدرم کم سوخته که نمی شه فرار کرد

.اصلا یه دختر با صورت و موی سوخته که دیگه دزدیدن نداره ، پس چی بوده؟ هیچ جای بدنش سالم نمونده بود با خودش چیکار کرده بود؟
بلند شدم و دستام رو شستم و پرده ها رو زدم کنار و پنجره رو باز کردم .مامورا اون بیرون داشتن با اهالی حرف می زدن و یه چیزایی یادداشت میکردن حتما اونم برای تشکیل یه پرونده دیگه که بره بغل بقیه پرونده ها و بعدشم به فراموشی سپرده بشه .مثل بقیه پرونده ها .
یه خرده بعد پنجره رو بستم و دوباره پرده ها رو کشیدم و برگشتم رو تختخوابم خوابیدم . سعی کردم دیگه نه به گلرخ فکر کنم و نه به گلرنگ .اصلا به من چه ارتباطی داشت؟ من یه پزشک بودم که برای گذروندن طرحم اومده بودم اینجا یعنی فرستاده بودنم اینجا .فقط هم بخاطر اینکه بعدش بتونم تو تهران مطب باز کنم و پول در بیارم .حالا اینجا اگر تونستم کسی رو درمان کنم که چه بهتر اگرم نتونستم که هیچ اما گلرنگ تو اون لحظه که تمام بدنش آتیش گرفته بود چه حالی داشته؟ دوباره زدم زیر گریه و ایندفعه خیلی شدیدتر اصلا برای چی اومدم اینجا؟ اومدم بیمارها رو درمان کنم یا یه الگو بشم برای دخترای اینجا؟ الگو یا حسرت؟ اصلا مردم اینجا به یه پزشک احتیاجی دارن؟ بهتر نبود جای من یه مشاوره خانواده براشون می فرستادن؟ شاید اونطوری این دوتا خواهر نجات پیدا می کردن
چشمامو بستم و اشکهامو پاک کردم هرچی که بود حالا دیگه تموم شده بود، یاد حرف پدرشون افتادم ، چی می گفت؟ صدتا از این دخترا فدای یه تار سبیل مردونه پسرم ، یعنی دختر دار شده بود که بعدش قربون شون کنه برای تارهای سبیل پسرش؟
شنیده بودم که گلرخ برادرش رو با تیر زده بود یعنی بعد از اینکه رشید رو دستگیر می کنن و می خواستن بکشنش ، گویا گلرخ خودش رو سپر بلای رشید می کنه و برادرش اول اونو با تیر می زنه و بعدشم رشید رو شایدم اینطور نبود و زنهای ده یه همچین داستانی رو از خودشون در آورده بودن اما اگر این داستان واقعیت بوده باشه ، برادرش تو اون لحظه که می خواسته خواهرش رو بکشه چه حال داشته؟
تو همین موقع صدای یه ماشین دیگه اومد از جام بلند شدم و سر و وضعم رو درست کردم و رفتم بیرون. یه آمبولانس جلوی نرده های درمانگاه ایستاده بود .یه خرده بعد جسد گلرنگ رو در حالیکه همون پتو رو کشیده بودن روش، بردن تو آمبولانس دوباره صدای شیون از زن ها بلد شد
همونجا ایستاده بودم و فقط نگاه میکردم این بار پدر گلرنگ حتی اجازه نداده بود که مادرش دنبال دخترش بیاد شایدم مادرش تو خونه از حال رفته بود مرگ دو دختر در عرض دو ماه باید واقعا سخت باشه
چند دقیقه بعد مامورا سوار ماشین شون شدن و رفتن و این یکی پرونده هم به همین صورت تموم شد .منم برگشتم تو خونه م و در رو قفل کردم و گرفتم خوابیدم احتمالا تا یکی دو ماه دیگه کسی به من احتیاج نداشت که بمیره . پس می تونستم بخوابم تا نوبت دیگه
ساعت حدود چهار بعدازظهر بود که با روحیه خیلی خیلی بد از خواب بیدار شدم .خوشبختانه برق اومده بود و می تونستم تلویزیون رو روشن کنم. هرچند حوصله دیدنش رو نداشتم اما خب حداقل یه صدایی تو خونه بود
یه چایی درست کردم و آروم آروم خوردم. می دونستم که امشب شام دعوت دارم اما حوصله رفتن نداشتم اما احتمالا تا یکی ساعت دیگه شایان می اومد دنبالم یا شایان یا کدخدا با یه اسب اضافه!
برای چی می رفتن؟ می رفتم که شاید بخواد یه عشق شروع بشه؟ آیا برای منم عشق رو علامت ممنوع زده بودن اگر اینطور بود برای چی باید می رفتم؟ بهتر نبود که امشب نرم تا موضوع به همین جا ختم بشه؟ یعنی واقعا اینطوری بود؟ برای گلرخ که اینطوری بود برای گلرنگ هم همینطور اما برای من چی؟ جلوی پرواز منو کدوم قفس گرفته بود؟ خسرو؟ عموم؟ با بندهای شرم و خجالت و نمک نشناسی؟ من اسیر چی بودم؟ من باید تا کی صبر میکردم؟ تا زمانیکه خسرو می خواست؟ زمانیکه احیانا دلش میخواست یه پیشنهاد به من بده اگر نمی داد چی؟ باید انقدر صبر میکردم که مثلا یه روزی اون عاشق یه دختر دیگه می شد و می رفت خواستگاری و ازدواج میکرد؟ اونوقت بعدش من آزاد بودم؟
یاد روزی افتادم که رفته بودم باغ وحش و اونجا به یه صحنه برخوردم که حالم رو بهم زد. یادمه تو قسمت مارها بود .تو آکواریم یه مار، موش زنده رو انداخته بودن که بخوره !ماره خواب بود .موش بیچاره از ترس می لرزید .رفته بود یه گوشه آکواریم خالی و پشتش رو کرده بود به ماره و می لرزید .هم موشه و هم مردم اون بیرون منتظر بیدار شدن مار بودن مردم برای تماشای خورده شدن موش و موش هم برای خورده شدن خودش .اسم اینو هم گذاشته بودن تنازع بقا اما با کدوم شرایط؟ با کدوم امتیاز برای ضعف ؟ تنها وسیله دفاعی موش فرارش بود اما ما آدما اونم ازش گرفته بودیم .هر طرفش دیوار بود و فرار امکان نداشت .باید لحظه ها رو می گذروند تا کشته بشه .شاید بدترین نوع مرگ قربانی باید صبر می کرد تا قاتلش از خواب ناز بیدار بشه .باید صبوری کنه تا وقت مرگش برسه .شایدم تو اون لحظات هیچ احساسی نداشت نه ترس نه امید شایدم همین احساس گلرخ و گلرنگ و منو داشت در هر صورت تصمیمم رو گرفتم رفتن بهتر از موندن بود .حداقل با یه نفر حرف می زدم و کمتر فکر میکردم گلرخ هم رفت که نمونده باشه .گلرنگ هم رفت چون نمی خواست بمونه
بلند شدم آروم آروم کارهامو کردم و حاضر شدم .یه آرایش مختصر و یه لباس عوض کردن و برداشتن کیف طبابتم که تا حالا به درد نخورده بود .راستی چرا تو این ده کسی مریض نمی شه ؟ شایدم مریض می شه اما پیش من نمی آد .انگار دارم تو این ده فراموش می شم .قرار بود ماه پیش برای درمانگاه یه سرایدار بفرستن که هنوز هیچ خبری ازش نشده بود
یه چایی دیگه برای خودم ریختم و صبر کردم تا سرنوشتم از راه برسه
یه اسب اضافه حالا یا با شایان یا با کدخدا .شایان یه مرتبه یادش افتادم .راستی اون کی بود؟ یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه که اومده بود چند روزی پیش مادرش باشه و بدش نمی اومد که تو این چند روزه یه هم صحبتی مثل من داشته باشه؟ یا اینکه فقط بخاطر دیدن من اومده بود؟ اما نه؟ صحبت ازدواج و این چیزا بود اما چقدر زود می دونستم که دختر نسبتا خوشگلی هستم اما نه تا این قدر .عجب ده اسرار آمیزی اینجا انگار همه توش ، یا عاشقن یا زود عاشق می شن .شاید بخاطر سرسبزی و آب و هواشه
تو این فکرا بودم که یه مرتبه صدای شیهه اسب شنیدم .زود پرده رو زدم کنار .شایان سوار اسبش بود و افسار عروسک هم تو دستش بود . نمی فهمیدم این پسر چه جوری می آد که صدای پای اسبش رو من نمی شنوم؟ یعنی صدای پای بخت رو آدم از قبلش می شنوه؟ اصلا این ممکنه بخت من باشه؟
زود پرده رو انداختم و در رو باز کردم و رفتم بیرون که از همون پشت نرده ها سلام کرد و گفت:
- حاضرین؟
- تشریف نمی آرین تو؟
- نه، ممنون همینجا منتظر می مونم
یه نگاه بهش کردم و برگشتم تو خونه و در رو بستم .حاضر بودم اما نباید بلافاصله می رفعتم . باید کمی بخاطرم منتظر می موند .یه ربع ، نیمساعت اما چرا؟ چرا باید با خودمونم تعارف داشته باشیم؟ دلم میخواست که زودتر برم پیشش اما باید منتظرش می ذاشتم، که چی؟ که فکر نکنه زیاد مشتاقم؟ که بهش بفهمونم من زیاد آسون به دست نمی آم؟ مگه اصلا قراره که منو بدست بیاره؟ مگه به دست آوردن همون تصاحب کردن نیست؟ مگه قرار نیست که این یه انتخاب باشه ؟ اگر قرار باشه که اون منو به دست بیاره که می شه مالک من .پس چه فرقی بین یه دختر تحصیل کرده و دانشگاه رفته یا گلرخ و گلرنگه؟ پس چه فرقی بین شایان و رشید و برادر گلرخه؟
از فکر این که باید بعد از اینهمه زحمت کشیدن ، مدرک پزشکی م رو قاب کنم و بزنم به دیوار اتاق خوابم و بعدش بشم جزء مایملک شایان، تن لرزید .اما با همه این مسایل ، گذاشتم یه ربع دم در منتظرم بمونه .بعد از یه ربع ، آخرین نگاه رو تو آینه کردم و در خونه رو باز کردم و رفتم بیرون و در رو قفل کردم که شایان از اسبش اومد پایین و دوباره سلام کرد و گفت:
- انگار آماده نبودین؟
- فکر نمی کردم به این زودی بیایین دنبالم
- اگه کاری دارین، من منتظر می مونم
- نه، آماده ام
رفتم جلو عروسک و آروم نازش کردم .شناختم و سرشو برام بالا و پایین برد که شایان گفت:
- شناخت تون خیلی سر خوشه حتما از این که می دونه قراره یه دختر خانم قشنگ سوارش بشه خیلی خوشحاله
- ممنون
رفتم کنارش و شایان کمک کرد تا سوار شدم و خودشم سوار شد و گفت:
- آروم می رم که اذیت نشین
- ممنون
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 21:35  توسط فرشته  | 

کژال 5

حدودا یکماه و نیم از اومدنم به اینجا گذشته بود . عموم و خسرو یه بار اومده بودن و بهم سر زده بودن و شب نشده ، برگشته بودن تهران.راستش از اومدن شون خوشحال شده بودم. احساس میکردم یه آدم فراموش شده نیستم .هرچند که خسرو دو سه روز یه بار بهم تلفن می زد و حالم رو می پرسید . بالاخره پسر عموم بود و حتی بعنوان انجام وظیفه م که شده باید این کار رو میکرد . تقریبا تلفن هاشم به صورت همون انجام وظیفه بود. کوتاه و تلگرافی . " سلام پروازه ، خوبی؟ اونجا مشکلی نیست ؟ چیزی لازم نداری؟ بازم باهات تماس می گیرم .خداحافظ.
همیشه هم بعد از هر تلفن ، اول از دستش عصبانی می شدم و بعدش ازش بخاطر اینکه بیادمه، ممنون . شاید اونم همین احساس رو داشت .باید مجبوری بیاد من باشه و مجبوری بهم تلفن کنه . حتما عموم وادارش می کرد. خیلی دلم میخواست بدونم تو فکرش چی می گذره، و چه احساسی به من داره اما می دونستم که این محاله . اصلا نمی شد چیزی از درونش فهمید .یادم می اومد تو گذشته مثلا اگه یه روز قشنگترین آهنگ رو براش می ذاشتم که گوش کنه و نظرش رو در موردش می خواستم فقط با یه حرکت سر می گفت " جالبه از هارمونی خوبی برخورداره و انتخاب سازها عالی بوده. سلیقه قشنگی داری پروازه جان . یا مثلا وقتی رمانتیک ترین شعرها رو براش می خوندم ، بعد از اینکه با دقت بهش گوش می داد می گفت . فوق العاده س. خیلی خوب از واژه ها استفاده شده .می تونه با کمی تمرین و ممارست یه شعر خوب باشه .

همیشه بخاطر این نوع برخورد از دستش عصبانی می شدم .هیچ وقت با من جرو بحث نمیکرد و همیشه تاییدم میکرد اما در عین حال بهم یه جوری می فهموند که انتخابم زیاد جالب نبوده و عجیب اینکه خودم بعد از چند وقت متوجه می شدم که خسرو خیلی خوب ضعف ها و کاستی های هرچیز رو تشخیص می ده .به همین خاطر هم بود که از دستش عصبانی می شدم .
در هر صورت خسرو هم به این صورت دورادور بیاد من بود اما در نهایت این من بودم و تنهایی و یه آبادی کوچیک قشنگ با دشت های سرسبز و کوه های بلند رویایی و مردمی که انگار نمی خواستن منو بین خودشون قبول کنن .ولی چاره ای نبود و باید طرحم رو بهر صورت می گذروندم .در این میون شانسی که داشتم وجود خان بانو بود که تقریبا هفته ای یکی دوبار ازم دعوت میکرد که برم به قلعه و ناهار یا شام رو مهمونش باشم .خانم بسیار فهمیده و روشنفکری بود و با اطلاعات نسبتا خوبی در هر مورد .
روزها همینطور می گذشت و من تقریبا بیکار .شاید تو این مدت غیر از مسئله گلرخ ، بیمار دیگه ای نداشتم . جز کدخدا کسی از اهالی ده بهم سر نمی زد و فقط موقعی که تو ده پرسه می زدم ، با دیدنم یه سلام و علیکی باهام می کردن و از کنارم رد می شدن . شایدم منو مسئول فرار گلرخ می دونستن .
خلاصه با تنهایی خودم به خاطراتم پناه می آوردم و با مطالعه وقتم رو می گذروندم .اینجا بیشتر بیاد مادرم و پدرم می افتادم و خلا وجودی شون رو بیشتر حس میکردم .دلم میخواست که هردوشون الان زنده بودن و با من .
ترسی که اوایل ورودم با اینجا برایم بوجود اومده بود هنوز ادامه داشت .شب ها ، شبهای ترسناکی با انواع صداهای وحشتناک ده .صداهایی که تاقبل از اون فقط تو فیلم ها شنیده بودم و دلهره ای که فقط تو خواب های کابوس مانند خودم حس کرده بودم
درمانگاه تقریبا آخر ده ساخته شده بود. حالا چرا، نمی دونم . شاید مکان مناسبی براش پیدا نکرده بودن و شاید هم این زمین یه زمین وقفی بود و مجبور شده بودن که درمانگاه رو اینجا بسازن . بعد از درمانگاه دیگه جاده بود و کمی اونطرف ترش، قبرستون آبادی . یه قبرستون کهنه با بیست سی تا قبر. وجود همین قبرستون تو نزدیکی درمانگاه هم ترس بیشتری رو تو شب برام ایجاد میکرد .هرچند که حداقل هفته ای یه بار یا بیشتر البته تو روز، خودم می رفتم اونجا .یعنی جای قشنگی بود .همه جاش پر از سبزه و گل های خودرو بود .درست مثل قبرستون های خارج که تو بعضی از فیلم هاشون نشون می دن .دلیل رفتنم به اوناج هم وجود گلرخ بود و چیزای عجیبی که هر دفعه می رفتم اونجا می دیدم.
هربار روی قبر گلرخ یه دسته گل پیدا میکردم . اگه می دونستم که رشید زنده س ، مطمئن می شدم که کار اونه اما رشید همراه گلرخ کشته شده بود .پس به فکرم رسید که حتما کار گلرنگ یا مادرشه اما اینطورم نبود چون گلرنگ از اون روز به بعد خیلی محدود شده بود و به زحمت اجازه پیدا میکرد که از خونه پاش رو بیرون بذاره .این مسئله داشت برام یه معما می شد که بالاخره با کمی جاسوسی بازی حل شد .
دخترها و زنهای ده ، هرکدوم به نوبت ، هر روز می رفتن سر قبر گلرخ و یه دسته گل می ذاشتم رو قبرش . اصلا انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم .فکر میکردم با کاری که گلرخ کرده دیگه اهالی ده حتی نزدیک قبرشم نرن چه برسه به اینکه براش گل ببرن .اما من اشتباه میکرد. دخترا و زنهای ده گلرخ رو فراموش نکرده بودن .شاید همین قضیه هم تو ده دیگه برای قبر رشید بود .اونجام حتما پسرای ده رو قبرش گل می ذاشتن .
در هر صورت شبای ترسناکی رو می گذروندم .صدای باد، بارون ، رعد و برق و زمانی که اینا نبودن ، صدای حرکت یه چیزی روی برگ ها و زوزه شغالها و گرگ ها و صدای پارس سگها .واقعا ترسناک بود مخصوصا برای یه دختر تنها .
اما چاره چی بود ؟ باید این زمان سپری می شد .باید خودم رو بهتر می شناختم و آزمایشم رو پس می دادم . باید از خودم مطمئن می شدم و می فهمیدم که چقدر توان و استقامت دارم .پس این شبای ترسناک رو با یادآوری خاطرات و فکر به آینده میگذروندم . همیشه هم خسرو قسمتی از آینده برام بود .یه قسمت مهم .گاهی قابل قبول و گاهی هم اجباری . یه چیزی مثل سرنوشت و تقدیر رقم خورده .
در هر صور بعد از یکماه و نیم هنوز نه من به زندگی جدیدم عادت کرده بودم و نه زندگی جدیدم به من . فقط یه جوری داشتیم همدیگرو تحمل می کردیم و یه جوری با همدیگه کنار می اومدیم و روزها و شبها رو می گذروندیم .تقریبا همه چیزم برام یکنواخت شده بود، قشنگی و زیبایی ده برای من و وجود من برای ده، اهالی ش. شایدم به این خاطر بود که اونجا کاری برای انجام دادن نداشتم .نه مریضی می اومد درمانگاه و نه کسی تو خونه حالش بد می شد . احساس بیهودگی میکردم و همین هم باعث آزارم شده بود .آدما برای زنده بودن هم باید انگیزه داشته باشن چه برسه به بقیه چیزها .
خلاصه این وضع برام همینجوری ادامه داشت تا اینکه یه شب یه اتفاق عجیب یکنواختی زندگی م رو بهم زد . اتفاقی که فکرشم نمیکردم .یه ماجرا ، تو ده کوچیک .
ساعت حدود یک بعد از نصف شب بود .تو خونه ام خوابیده بودم .یادمه داشتم یه خواب عجیب و غریب هم می دیدم که یه صدایی از خواب بیدارم کرد .بلند شدم و تو تختم نشستم و گوش دادم . طبق معمول صدای زوزه و پارس سگ و این چیزا می اومد که برام تازگی نداشت .زود خوابیدم که ترس تو دلم نشینه اما یه مرتبه دوباره صدای راه رفتن یه چیزی رو روی برگها شنیدم . زود چشمامو بستم .دلم نمی خواست کنجکاوی کنم چون می دونستم که نمی تونم منشاء این صدا رو پیدا کنم .یعنی اوایل که این صدا رو می شنیدم چند بار رفته بودم پشت پنجره اما چیزی معلوم نبود و فقط این صدا از بیرون حیاط خونه می اومد ولی این بار صدای خیلی نزدیک بود و با دفعات قبل فرق داشت .
زود از تختخواب اومدم پایین و رفتم پشت پنجره وآروم گوشه پرده رو زدم کنار .چیزی رو که می دیدم باور نمیکردم یه مرد سوار یه اسب تو حیاط خونه بود .همونجور رو اسب نشسته بود و داشت پنجره رو نگاه میکرد .خیلی ترسیدم و پرده رو آروم انداختم .نمی دونستم باید چیکار کنم یعنی اینم یه مرد جوون بود که برای دزدین من از اون یکی ده اومده بود اگه اینطور بود چیکار باید میکردم؟
یه خرده به خودم مسلط شدم و فکر کردم . اونا هیچوقت نمی اومدن برای دزدیدن یه دختر اونا می اومدن و دختر رو با خودشون می بردن .با قول و قرار قبلی و احتمالا عشق قبلی .
واقعا جالب بود .اگرم قبلا کسی برام یه همچین چیزی تعریف میکرد امکان نداشت باور کنم .درست مثل فیلم رومئو ژولیت .یعنی هیچکس باور نمیکرد یه همچین عشق هایی و ماجراجویی هایی تو یه ده کوچیک و دور افتاده . یه پسر جوون از یه ده با یه دختر خوشگل از یه ده دیگه عاشق هم شدن و پسره می اومد دختره رو با خودش می برد و بعدش خونواده دختره دنبالشون میکردن و می کشتن شون .
حالا اگه این مرد می خواست منو بدزده ، حتما باید عموم و خسرو از تهران می اومدن اینجا و ازش انتقام می گرفتن .
دوباره گوشه پرده رو زدم کنار .هنوز همونجا ایستاده بود و پنجره رو نگاه میکرد .ایندفعه با ترس کمتری نگاهش کردم .نور چراغ حیاط صورتش رو روشن کرده بود یه مرد جوون حدود بیست و شش هفت ساله با موهای سیاه .درست درست نمی تونستم صورتش رو تشخیص بدم اما همینطوری می شد گفت که خوش قیافه س.
واقعا نمی دونستم چیکار باید بکنم. اگه میخواست به زور وارد خونه بشه چی؟
چه جوری باید از خودم دفاع میکردم ؟ چه جوری باید اهالی ده رو خبر میکردم؟ اصلا اگرم خبر میکردم، می اومدن کمکم ؟ من که از اونا نبودم .

آروم گوشه پرده را انداختم و رفتم طرف موبایلم و ورش داشتم .تنها چیزی که به فکرم رسید خان بانو بود .اون حتما کمکم میکرد . یعنی خودش بهم گفته بود که هروقت مسئله ای پیش اومد باهاش تماس بگیرم .
تا در موبایل رو باز کردم یه فکر اومد تو سرم .چرا سگهای آبادی به این مرد حمله نمی کنن؟ اونا هر غریبه ای رو که می دیدن بلافاصله بهش حمله میکردن .یادمه همون یکی دو روز اول بود که کدخدا منو با خودش برد و سگها رو باهام آشنا کرد اگه شبی نصفه شبی خواستم از خونه بیام بیرون، بهم حمله نکنن .
در موبایل رو بستم و دوباره برگشتم پشت پنجره و آروم ، طوریکه پرده تکون نخوره زدمش کنار! هیچکس تو حیاط درمانگاه نبود .یعنی اشتباه کرده بودم ؟ چطوری رفته بود که صدای پای اسبش رو نشنیده بودم .هرچی اینور و اونور رو نگاه کردم کسی نبود .
ایندفعه واقعا ترسیدم . تا قبل از اون فکر میکردم که اون مرد یکی از پسرای ده رشید ایناس و ترسم ، ترس از یه آدم بود و اما حالا ترسم از یه چیز دیگه بود .ترس از روح و این چیزا .هرچند آدم خرافاتی ای نبودم اما هرچی فکر میکردم نمی فهمیدم که چطور تونسته با اسب، بدون سروصدا بیاد تو حیاط درمانگاه و بعدشم بی سروصدا بره .
یه خرده به خودم قوت قلب دادم و برگشتم تو تختخوابم. احتمالا اون مرد اهل همین ده خودمون بوده که سگها بهش حمله نکرده بودن . یا اینکه من خواب دیده بودم و اصلا یه همچین چیزی وجود نداشته .در هر صورت بعد از نیمساعت سه ربع که دو سه بار رفتم پشت پنجره و بیرون رو نگاه کردم، سعی کردم مسئله رو فراموش کنم و بخوابم .شایدم یکی از تفنگچی های خان بانو بود که اومده بود یه سری به اینجا بزنه .شایدم داشته از این جاها رد می شده .دیگه بهش فکر نکردم و گرفتم خوابیدم .یعنی اونوقت شب بهترین راه حل همین بود .خواب .
فردا صبحش بازم زندگی ادامه داشت .یه بازرش از مرکز اومده بود برای بازرسی و بعد از یه ساعت صحبت و یه خستگی در کردن رفت و منم چون کاری نداشتم راه افتادم طرف قبرستون و یه ربع بعد رسیدم اونجا .بازم یه دسته گل روی قبر گلرخ بود . معلوم بود یکی قبل از من اونجا بودخ .
کنار قبرش روی چمنها نشستم و رفتم تو فکر داشت کم کم گلرخ یه افسانه یا اسطوره برای زن های ده می شد اما چه فایده برای خودش داشت؟ خودش اینجا زیر خاک بود و رشید یه جای دیگه .شایدم من اشتباه میکردم و کارش ارزش مردن رو داشت ؟ حداقل یه حرکت بود ، یه تلاش .بازم باید می رفت سر دار قالی و احیانا دوشیدن شیر و بردن گوسفندها به چرا . فقط یه بچه دار شدن م بهش اضافه می شد .تا می اومد بفهمه زندگی چیه، چهار پنج تا بچه قد و نیم قد دور و ورش رو می گرفت و دست و بالش رو می بست و این بار اگرم آزاد ازاد می ذاشتن دیگه حتی نمی تونست صدمتر از بچه هاش دور بشه .دیگه احتیاجی به زندانی شدن نبود .اما این وسط چه چیزی باعث می شد که اون زندگی رو به زندگی تو ده خودش و با پدر و مادرش ترجیح بده؟ فقط عشق؟ عشق به چی؟ به رشید یا به آزادی؟ شاید اون تو رشید آزادی رو می دید .چون دیگه رشید قرار نبود زندانی ش کنه .همون که ازش بچه دار می شد خود بخود پای بندش میکرد اما بدون زور .
داشتم به این چیزا فکر میکردن که یه مرتبه صدایی از پشت سرم شنیدم . تا برگشتم و بی اختیار یه جیغ کوتاه کشیدم .همون مرد دیشبی درست پشت سرم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد .نمی فهمیدم اون چه جوری انقدر بی سر و صدا می آد و می ره که من متوجه ش نمی شم .
یه لحظه بعد به خودم اومدم . لباسایی که تنش بود نشون می داداهل اونجا نیست اما تا حرف نمی زد نمی تونستم بقیه چیزها رو بفهمم . یه شلوار جین پوشیده بود با یه تی شرت مرد خوش قیافه ای بود .
اومدم از کنارش رد بشم و برگردم طرف ده که گفت:
- ترسوندم تون؟ معذرت میخوام
لهجه نداشت .یه نگاه بهش کردم و گفتم
- کمی جا خوردم
- داستان این دختر خانم رو شنیدم . تاسف آوره
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- شما خانم دکتر هستین درسته؟
- و شما؟
- بازم عذر میخوام .یعنی وقتی شما رو اینجا کنار این قبر دیدم متاثر شدم .باید خودمو معرفی میکردم .من شایان هستم .کوچکترین پسر خان بانو
بعد دستش رو دراز کرد طرفم .یه نفس راحتی کشیدم و باهاش دست دادم و گفتم:
- منم پروازه هستم .خانم دکتر این ده ، البته تا حالا که براشون طبابت نکردم .
نمی دونم چرا دوتایی یه مرتبه خندیدیم .چشم و ابرو مشکی بود و چهار شونه و بلند قد وقتی می خندید دوتا چاله دو طرف صورتش درست می شد که خیلی خوش قیافه ترش میکرد .موهای صاف و مشکی لختی داشت که با هر حرکت می ریخت تو صورتش .
داشتیم بی خودی می خندیدیم و به همدیگه نگاه میکردیم .نمی دونستم تو اون لحظه داره به چی فکر می کنه اما یه مرتبه گفت:
- باید برگردین ده؟
متوجه منظورش شدم اما با تعجب گفتم :
- ببخشین
- منظورم اینه که وقت دارین کمی با همدیگه قدم بزنیم؟
خندیدم و گفتم:
- فقط چند دقیقه
هرچند که تا قبلش داشتم فکر میکردم که تمام این دو سال طرحم رو وقت دارم .شاید خنده م برای همین بود .خلاصه دوتایی شروع کردیم به قدم زدن .همه جا سبز و خرم بود .هوا عالی بود صدای پرنده ها از هر طرف می اومد .صدای چندتا خروس هم از تو آبادی شنیده می شد .یه مرتبه یه خرگوش شیطون از زیر یه بوته جلوی پامون فرار کرد و در رفت .تا شایان دیدش گفت:
- اگه الان تفنگم دستم بود امشب یه خوراک خرگوش مهمون من بودیم
- شما خرگوش شکار می کنین؟
- خرگوش ، کبک ، قرقاول گاهی هم آهو و چیزای دیگه
ایستادم و یه نگاه بهش کردم و گفتم:
- چطور دلتون می آد؟
یه مرتبه هول شد و گفت:
- خب ، نمی دونم
- براتون لذت بخشه که مُردن یه موجود رو تماشا کنین و خودتونم عامل کشته شدنش باشین ؟
- نه، یعنی تا حالا اینطوری فکر نکرده بودم
- پس باید خیلی مرد بی رحمی باشین
- نه ، اصلا . اصلا اینطور نیست .اتفاقا من خیلی هم دل رحمم
- کسی که دلرحمه موجودات دیگه رو نمی کشه
- ولی این یه شکاره ، برای خوردن گوشتش .مثل گوشت مرغ و ماهی و گوسفند . بالاخره اونا رو هم می کشن و ما می خوریم شون
- اون دیگه بخاطر اجباره ، هرچند که فکر می کنم که انسان ابتدا فقط گیاه خوار بوده
- نمی دونم ، شاید حق با شما باشه . در حال حاضر که خرگوشه فرار کرد و منم تفنگم همراهم نبود
دوباره دوتایی زدیم زیر خنده ف بیخودی بی خود .نمی دونم چرا همینجوری خنده ام می گرفت حتما اونم همینطور بود .دقیقا داشتم می خندیدم و به این بهانه نگاهش میکردم .اونم همینطور یه خرده که گذشت گفت :
- حالا حتما از دست این شکارچی بی رحم و سنگدل عصبانی هستین و دیگه نمی خواین قدم بزنیم
دوباره خندیدم و گفتم:
- اسب تون رو نمی آرین؟
- خودش دنبالم می آد
برگشتم و به اسبش نگاه کردم ، یه اسب مثل عروسک اما قهوه ای روشن .معلوم بود که مثل عروسک نژاد خوبی داره .داشتم به اسبش نگاه میکردم که گفت:
- شنیدم خیلی راحت سوار عروسک شدین و بهتون رکاب داده
- اصلا اسب سرکشی نیست
- چرا هست، اجازه نمی ده هرکسی سوارش بشه مگه اینکه یه دختر خانم زیبا و قشنگ باشه
به روی خودم نیاوردم که چی گفت اما ته دلم ذوق کردم .یه حس خیلی خیلی عجیب و تازه حسی که قبلا هیچوقت نداشتمش همینجور که از این حس لذت می بردم و به اسب نگاه میکردم گفتم:
- اسمش چیه؟
- تندر، رقیب عروسکه
- اسب خیلی قشنگیه
- کاش عروسک هم با خودم آورده بودم. اونوقت می تونستیم با همدیگر اسب سواری کنیم .البته الانم می شه یعنی این اسب ها راحت را دو نفر می تازن
بازم متوجه منظورش شدم اما حرف رو عوض کردم و گفتم:
- تهران زندگی می کنین؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- مادرم از تهران خوشش نمی آد .فقط گاه گداری برای چند روز می آد اونجا .اونم اگه کار مهمی داشته باشه .عاشق اینجاهش
- اینجاها واقعا قشنگه
دوباره شروع کردیم به قدم زدن و کمی راه رفتیم که یه مرتبه گفت:
- دیشب ، اومده بودم تو حیاط درمانگاه ، دیروقت بود
همونجور که سرم پایین بود و آروم راه می رفتم گفتم:
- مشکلی براتون پیش اومده بود؟
- آره، یعنی نه
ایستادم و نگاهش کردم که خندید و گفت :
- اومده بودم شما رو ببینم ، البته کارم احمقانه بود ، می دونستم که اونوقت شب حتما شما خواب هستین
- خوب در می زدین
- بعدش چی باید می گفتم ؟ می گفتم که اومدم ببینم تون؟
- خب ناراحتی تون رو بهم می گفتین ، وظیفه من همینه
- ناراحتی نداشتم فقط میخواستم ببینم تون
هیچی نگفتم و شروع کردم به راه رفتن که کمی بعد گفت:
- مادرم انقدر از شما برام حرف زده بود که دلم میخواست همون شبونه بیدارتون کنم و ببینم تون
درونم انقلاب شده بود ، دیگه از حد یه حس گذشته بود و طوفانی تو دلم بوجود اومده بود .شقیقه هام داشتن تند و تند می زدن ، صدای قلبم رو می شنیدم . می دونستم که صورتم کاملا سرخ شده . هرچند که دلم میخواست بازم از این حرفها رو بشنوم اما یه مرتبه گفتم:
- باید دیگه برگردم .ممکنه توده به وجودم احتیاج باشه
بعد بدون اینکه به صورتش نگاه کنم برگشتم اما آروم .می دونستم که اگه چشمم به چشماش بیفته ممکنه دیگه نتونم بخودم مسلط باشم .اصلا نمی فهمیدم کدوم طرف باید برم .مسیر ده رو فراموش کرده بودم .حواسم به هیچی نبود .یه مرد خوش قیافه و خوش تیپ . جوون داشت خیلی راحت بهم اظهار علاقه میکرد .اونم با اولین برخورد .نباید بهش اجازه می دادم که از این جلوتر بره انگار خودشم متوجه شد و چند قدم راه که رفتیم گفت:
- مادرم خیلی از شما خوشش اومده .یعنی بعد از اولین دیدارتون هر دفعه که من یا بهش تلفن میکردم و یا اون بهم تلفن کرده ، از شما گفته
- ایشون واقعا لطف دارند .منم شدیدا تحت تاثیر شخصیت محکم و خوب و مهربون ایشون قرار گرفتم .
اومدم بقیه حرفم رو بزنم اما از اونجا که واقعا گیج و منگ شده بودم، یه مرتبه پام رفت تو یه چاله و مچ پام پیچ خورد و داشتم میخوردم زمین که یه مرتبه شایان گرفتم .دوباره یه احساس خیلی عجیب دیگه بهم دست داد .خواستم تعادلم رو حفظ کنم اما نشد .مچ پام درد گرفته بود هرچند که چیز مهمی نبود اما تو اون لحظه درد داشت . یه مرتبه بی اختیار برگشتم و نگاهش کردم .حسابی هول شده بود . یه لبخند بهش زدم و گفتم :
- چیز مهمی نیست
- درد داره؟
- یه کم
- حتما در رفته
- نه، فکر نکنم
- از کجا می دونین؟
- آخه من پزشکم
یه نگاه بهم کرد اما اصلا نخندید، فکر نمیکردم از پیچ خوردن پای من انقدر ناراحت شده باشه
- چیز مهمی نیست ، باور کنین
دوباره بهم نگاه کرد که گفتم:
- فقط اگه اجازه بدین کمی اینجا بشینم
بدون حرف آروم نشوندم رو زمین و زود رفت پایین پام نشست و کفشم رو از پام در آورد و آروم کمی پام رو اینور و اونور کرد .داشتم نگاهش میکردم .حالا دیگه اون حس عجیب و طوفان درونم متوجه چهره محکم و مضطربش شده بود .چیزی که اصلا دلم نمیخواست به این سرعت به وجود بیاد
- درد میکنه؟
- خیلی کم طوری نشده یه ضرب دیدگی ساده س
زود از تو جیبش یه دستمال سفید در آورد و محکم مچ پام رو بست و بلند شد و یه سوت بلند زد که یه مرتبه اسبش از یه فاصله دور، به تاخت اومد طرف ما .برام این صحنه جالب بود .جالب و افسانه ای .
یه لحظه بعد رسید جلو ما و رو دوتا پاش بلند شد و شیهه کشید .موهای بلند یالش یه حرکت خیلی قشنگ کرد .شایانم زود رفت جلو و دهنه اش رو گرفت و گفت:
- آروم با شد تندر، آروم
بعد برگشت طرف من و گفت:
- کاش اصرار نمی کردم که قدم بزنیم .واقعا معذرت میخوام
یه نگاه بهش کردم و خندیدم که بازم هول شد و گفت:
- برگردیم درمانگاه ؟
اومدم از جام بلند بشم اما نتونستم که زود اومد و کمک کرد تا بلند شدم و کنار تندر ایستادم .داشتم فکر میکردم که حالا با این پا چه جوری تا درمانگاه برم .اگرم بخوام سوار اسب بشم چطوری سوار بشم که یه مرتبه دیدم از جام کنده شدم و تو یه چشم بهم زدن رو اسب نشستم .
دوباره یه نگاه و یه لبخند ، یه احساس عالی .وقتی خدا بخواد که اتفاقی برای یه نفر بیفته .همه چیزها دست به دست هم می دن و جوی بوجود می آرن که دیگه از دست آدما کاری ساخته نیست . اومدن من به قبرستون و هم زمان اومدن شایان ، محیط رویایی ده ، صدای قشنگ پرنده ها ، بوی عطری که از هر شاخ و برگ تو هوا پخش شده بود و بعدشم پیچ خوردی پای من، حالام که روی یه اسب قشنگ نشسته بودم که افسارش دست یه مرد جوون خیلی خوش قیافه بود که به اعتراف خودش فقط برای دیدن من اینهمه راه رو از تهران اومده بود .
یه آن یاد خسرو افتادم .یه مرتبه انگار تمام رویاهام محو شد .خسرو با چهره همیشه جدی اش جلوم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد ، دیگه نمی تونستم اون حسی رو که درونم بود درک کنم .یه عذاب وجدان .مثل بچه ای شده بودم که یه کار بد کرده و منتظره تا تنبیه ش کنن اما من که کاری بدی نکرده بودم ، چرا کرده بودم نباید میذاشتم کار به اینجاها بکشه .می تونستم از همون قبرستون برگردم درمانگاه . خب چه می دونستم که شایان میخواد این حرفا رو بزنه؟ چرا، می دونستی .یعنی تا دیدیش فهمیدی این همون مردی که دیشب اومده بود تو حیاط درمانگاه .اما نمی دونستم که برای دیدن من اومده فکر میکردم شاید مریضه یا یه مشکل دیگه داره .ولی می دونستی که اینطور نیست .اون فقط بخاطر تو اومده بود .اگر مریضی چیزی بود که همون دیشب می اومد و در می زد .اصلا من چرا باید خودمو محاکمه کنم؟ اگر شایان از من خوشش اومده بود به من چه ارتباطی داره ؟ آخه توام از اون خوشت اومده .ولی مگه دست خودِ آدمه ؟ یه مرتبه از یکی خوشش می آد .اما می تونه در همون لحظات اول مسیر و روند کار رو عوض کنه آخه چرا باید عوض کنه؟ مگه همین سرنوشت نیست ؟ مگه تقدیری که می گن همین نیست؟ اما خیلی از سرنوشت ها رو خودمون می سازیم .خوب اگه چیز خوبی باشه چه اشکالی داره؟ از کجا معلوم که چیز خوبی باشه؟ اصلا این حرفا چه معنی داره ؟ فعلا که اتفاقی نیفتاده؟ ولی داره اون اتفاق می افته .همین حالا باید جلوش رو بگیری وگرنه مثل همون لحظه تو قبرستون که بود ادامه پیدا می کنه و جلوتر می ره آخه چرا باید جلوش رو بگیرم؟ چون تو مدیون پسرعموت هستی.من اگرم مدیون کسی باشم ، عمومه نه پسرعموم .خب باید یه جوری جبران کنی .خوبی عموت رو در حق پسرعموت جبران کنی ، از کجا معلوم که برای پسر عموم یه همسر خوب بشم؟ می شی .حتما می شی .برو گمشو با این استدلال مزخرفت .عصبانی شدی؟ پس حتما حق با منه به من چه که عموم منو آورد و بهم کمک کرد ؟ شاید اگر اون این کارو نمیکرد یکی دیگه میکرد .تو از اولم مال پسر عموت بودی .من مال هیچکس نیستم .من آزادم، فکر می کنی آزادی .ما همه آزادیم ، ما هیچکدوم آزاد نیستیم . ماها همه فقط فکر می کنیم آزادیم و خودمون رو با فکر و خیال آزادی گول می زنیم .حالا من به تو نشون می دم که آزادم توام حق نداری که منو اینطوری عذاب بدی .تو اصلا کی هستی که برای من تعیین تکلیف می کنی؟ من خود توام ، من وجدان توام .وجدان همیشه باید آدمو عذاب بده؟ آره، اگر خواست کاری بدی بکنه؟ از کجا معلوم که این کار بد باشه .حتما بده. شاید این فرهنگ ماست که اینو بد می دونه .شاید تو یه فرهنگ دیگه این کار خیلی هم خوب باشه .تعهد ، تعهد همیشه خوب بوده ، مثل وجدان بیدار نه، اصلا تعهد بی موردم می تونه خیلی بد باشه .مثل بیخود بیدار وجدان بیدار مثل قاضی بیدار خوبه ، نه، قاضی م بهتره که یه ساعت هایی بخوابه که تو بیداری بتونه خوب قضاوت کنه . من نمی تونم چون مثلا متعهد هستم عاشق بشم؟ اصلا عشق چیزی نیست که با این حرفا و چیزا جور در بیاد.فداکاری چی؟ تو می تونی برای جبران زحمات عموت فداکاری کنی . یعنی بدون عشق با خسرو ازدواج کنم؟ این دیوانگیه .توام بهتره بری بخوابی .معلومه که از بس بیدار بودی قاطی کردی .وجدان همیشه بیدارم مثل خروس بی محله .
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 21:34  توسط فرشته  | 

کژال 4

یه نگاه به لباسش کرد و گفت:
- آره اما دست و پا گیره ، روپوش و شلوار راحته. مخصوصا این شلوارای جین .من خیلی دوست دارم که بتونم یه روزی شلوار جین بپوشم، یعنی برام یه آرزو شده

نگاهش کردم .یه لحظه تو چشمام خیره شد .برق هزار تا حسرت رو تو چشماش دیدم . از جام بلند شدم برم چایی بریزم که یه مرتبه دیدم چندتا اسب سوار بتاخت اومدن جلو نرده های حیاط و یکی شون با اسب از روی نرده ها پرید و اومد تو حیاط .سه تا بودن . هر سه تا هم تفنگ دستشون بود .فکر کردم از تفنگچی های خان بانو هستن . رفتم جلو و در رو باز کردم که از اسب پیاده شد و اومد جلو ، یه پسر حدود بیست و سه چهار ساله بود تا رسید به من لوله تفنگ رو گرفت جلو و با لهجه محلی گفت:
- تو خانم دکتری؟
آروم سرم رو تکون دادم که با همون لهجه گفت:
- واسه مون احترام داری اما کاری نکن که سرخت کنم
یه لحظه بهش مات شدم که یه مرتبه گلرنگ اومد و با دستش زد زیر لوله تفنگ و خودشو انداخت جلو من ! پسره زود خودش لوله تفنگ رو گرفت بالا و گفت:
- ببخشین خانم دکتر ! ماها انقدر بی تربیت نیستیم .اما الان وقت تنگه
اینو گفت و رفت تو اون یکی اتاقف بالای سر گلرخ و خواست که از روی تخت بلندش کنه ، گلرنگ رو زدم کنار و رفتم جلوش و گفتم :
- چیکار می کنی؟
دوباره با همون لهجه گفت:
- دارم زنم رو می برم خونه ش
- اینطوری؟
- چاره ندارم
- اینکه دزدیه
- وقتی دختر به ما نمی دن باید دزدی کنیم دیگه
- تو رشیدی؟
- ها!
- می دونی که آخرش یکی کشته می شه؟
- ها
- فکر می کنی اگه بیان دنبالش تر و بکشن، اونو زنده می ذارن؟
- نه
- فکر می کنی اگه تو برادر یا پدرش رو بکشی ، گلرخ یادش می ره؟
نگاهم کرد که زود گفتم:
- کدوم دختری عاشق شوهری می شه که برادر یا پدرش رو کشته ؟ به این فکر کردی؟
دو دل شد و همونجور ایستاد .برگشتم طرف گلرخ ، از رو تخت بلند شده بود و داشت به من و رشید نگاه میکرد .رفتم طرفش و خواستم بخوابونمش که رشید یه قدم اومد جلو و گفت:
- از خودش می پرسیم
بعد سر گلرخ داد زد و گفت:
- با من می ای؟
گلرخ یه تکون خورد و خواست از تخت بیاد پایین اما با ضعفی که داشت نتونست . رشیدم اومد جلو و خیلی ناراحت از رو تخت بغلش کرد و یه لحظه به من نگاه کرد و بعد تند از در درمانگاه رفت بیرون .دویدم دنبالش که اون دوتا دوستاش تفنگ هاشونو آوردن پایین .زود گلرخ رو سوار اسب کرد و خودشم پرید رو اسب . پسر خوش قیافه ای بود .خواستم یه چیزی بهش بگم که گفت:
- ما اصلا نمیخواستیم اینجوری بشه !اگه می ذاشتن ، می اومدیم خواستگاری به ما چه مربوطه که سی سال پیش ده ما با ده اینا جنگ داشته، ماها که جنگ با کسی نداریم .اگه بابای ما با بابای اینا جنگ دارن به ما چه .
بعد سر اسب رو برگردوند و با یه حرکت از روی نرده ها پرید و بتاخت رفت! یکی از دوستاشم دنبالش رفت اما یکی دیگه شون همونجا ایستاده بود و منو نگاه میکرد ! یه پسر هیفده هجده ساله بود! برگشتم نگاهش کردم که بهم خندید و با یه لهجه قشنگ گفت :
- ما یه دادا داریم که از خودم بزرگتره !وقت زن گرفتنشه
بعد دوباره خندید و یه نگاه به گلرنگ کرد و یه مهمیز به اسبش زدو مثل برق رفت !برگشتم طرف گلرنگ که دیدم داره بهش می خنده ! مونده بودم چیکار کنم .دویدم بیرون و رفتم تو کوچه .چندتا از زن های آبادی داشتن بهم نگاه میکردن .بلند داد زدم و گفتم :
- کدخدا ، کدخدا کجاست؟ صداش کنین
زود یکیشون سبدی رو که رو سرش بود گذاشت زمین و دویید طرف ته کوچه اما هنوز تا نصفه راه رو نرفته بود که از این طرف کوچه دوتا سوار به تاخت رد شدن ، یکی شونو شناختم .برادر گلرخ بود و اون یکی هم حتما پدرش بود .برگشتم طرف درمانگاه و تا رسیدم دیدم که دو تا سوار دیگه هم به تاخت دنبالشون رفتن .شاید دو دقیقه نگذشته بود که سه چهار تا سوار دیگه هم بتاخت رفتن همونطرف .تمام بدنم داشت می لرزید .می دونستم که این جریان عاقبت خوبی نداره . خیلی به دلم بد اومده بود .نمی دونستم باید چیکار کنم .

رفتم تو درمانگاه و پشت میزم نشستم .گلرنگ م اومد وهمونجا کنار میز ایستاد .یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- حتما نوبت بعدی ، تویی! اون پسره یه جوری بهت نگاه میکرد.
سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت . از جام بلند شدم و رفتم طرفش و با دستم سرش رو آوردم بالا و گفتم .
- فکر می کنی این کارا درسته؟ اگه الان یکی کشته بشه چی؟
- حتما می شه
- ایشاءا... نمی شه اما آخه این چه کاری یه؟
- ما چه گناهی داریم ؟ هرکی تفنگش پرزورتر باشه ، دختر مال اونه
- مگه اینجا جنگله ؟ تو همچین حرف می زنی که انگار دخترای این ده آهو و گوزن و غزالن و جونای اون ده ، شکارچی
- ها ، همینطوریه که گفتین
- یعنی شما انسان نیستین ؟
- نه، ما برای بابامون مثل گوسفنداشیم ، به هر کی بخواد می فروشه و به هر کی که نخواد نمی فروشه
- پس خودتون چی؟ نباید از خودتون یه فکری یه نظری داشته باشین؟
- چه فرقی می کنه؟
- خیلی فرق می کنه
- برای ما نه، ما چه تو این ده چه تو اون ده باید کار کنیم ، حالا یا برای بابامون یا برای شوهرمون
- هرکسی باید برای زندگی کار و تلاش کنه
همونجور که نگاهم میکرد گفت :
- ما اینجا از مدرسه که برمی گردیم با بریم سر دار
- دار؟
- دار قالی ، از وقتی که برمی گردیم می شینیم سر دار تا شام .حالا برامون چه فرقی می کنه سرکدوم دار بشینیم ؟
- یعنی از وقتی می آیین خونه قالی می بافین تا آخر شب؟
- ها
- دیگه چیکار می کنین؟
- هیچی ، یا قالی می بافیم یا گوسفند به چرا می بریم یا سر زراعتیم
- یعنی شما هیچ تفریحی ندارین؟
- وقتی با دخترای دیگه سر دار نشستیم ، حرف می زنیم و می خندیم
بعد برگشت بیرون رو نگاه کرد و گفت :
- شوهرم که بدن مون همینه ، حداقل اگه شوهرمون رو دوست داشته باشیم .......
یه مرتبه از دور صدای تیر اندازی اومد، دوییدیم بیرون ، صدا زیاد نزدیک نبود اما شنیده می شد .حتما مردای ده بهشون رسیدن
تو دلم داشت می لرزید ، یه خرده بعد از اینطرف کوچه، کدخدا با دوتا سوار دیگه پیداشون شد ، تفنگچی های خان بانو بودن .تا رسیدن از اسب پیاده شدن و سلام کردن .کدخدام اومد جلو و سلام کرد و گفت :
- شما حالتون خوبه خانم دکتر؟
سرمو تکان دادم که یه نگاه به گلرنگ کرد و گفت:
- اون گیس بریده آخرش خون راه انداخت
برگشتم به کدخدا گفتم :
- یه خبری به نیرو انتظامی بدین
- که چی بشه؟
- خب بیان و نذارن حداقل کسی کشته بشه
- الان اگه مامورا برسن ، اینا با همدیگه دوست می شن و جلو مامورا همدیگرم ماچ می کنن اما تا اونا برن و دوباره می افتن به جون همدیگه، براشون ننگه مامور و پلیس بهشون کمک کنه. ما باید خودمون ناموس مون رو نیگه داریم
یه نگاه بهش کردم و اومدم برم تو درمانگاه که گفت :
- خانم دکتر ، این دونفر رو خان بانو فرستادن
- برای چی؟
- گفتن علی الحساب اینجا باشن تا غائله ختم بشه
فهمیدم که حتما ممکنه مسئله ای پیش بیاد ، یه سری تکون دادم و برگشتم تو درمانگاه .کار دیگه ای نمی شد کرد. باید صبر می کردم تا ببینم چی می شه
کم کم زن های ده جمع شدن جلو درمانگاه ، از پشت شیشه می دیدمشون اونام یه لحظه درمانگاه رو نگاه می کردن و یه لحظه بعد اونطرف ده رو که مرداشون رفته بودن ، همه ساکت
یه خرده که گذشت تعدادشون زیادتر شد .هنوز صدای تیراندازی از دور می اومد .برگشتم به گلرنگ گفتم :
- اینا برای چی جمع شدن اینجا؟
- جمع شدن که عزا داری کنن
- عزاداری؟
- بالاخره یکی دوتا کشته می شن
- شاید کسی کشته نشه
- حتما می شه ، اون یکی مادرمه
- کدوم؟
- اونکه چارقد قرمز سرشه
- خب برو بگو بیاد تو
یه خرده نگاهم کرد و بعد رفت بیرون و از حیاط درمانگاه رد شد و رفت طرف یه زن که رو زمین نشسته بود و سرش رو گرفته بود تو دستش . یه چیزی در گوشش گفت و زیر بغلش رو گرفت و از جا بلندش کرد و آروم آوردش طرف درمانگاه .صبر کردم تا رسیدن به حیاط و رفتم جلوشون
هر دو یه لحظه ایستادن. یه قدم رفتم جلو و زیر بغل مادرش رو گرفتم و یا خودم بردمش تو درمانگاه رو یه صندلی نشوندمش .بیچاره کلافه بود . یه مرتبه زد زیر گریه و یه چیزی به زبون خودشون گفت که من نفهمیدم .برگشتم طرف گلرنگ که گفت :
- میگه خانم دکتر چه خاکی تو سرم بریزم؟
جواب ندادم که دوباره به همون زبون یه چیزی گفت و بازم گلرنگ برام معنی ش کرد .
- می گه دخترم از دستم رفت
دستم رو گذاشتم رو شونه ش که بازم یه چیزی گفت و گلرنگ م بلافاصله ترجمه ش کرد.
- می گه اگه نعشش رو برام بیارن چی؟
- فارسی می فهمه ؟
گلرنگ یه سری تکون داد و بعد به مادرش یه چیزی به زبون خودشون گفت .منم سرم رو بردم در گوشش و آروم جریان گلرخ رو براش گفتم که یه مرتبه محکم زد تو صورتش و شیونش بلندتر شد .یه کم صبر کردم تا آروم بشه و بعدش گفتم:
- آروم باش مادر ، کاری یه که شده . باید قبلا فکرش رو میکردی .
با یه لهجه غلیظ گفت .
- چه فکری می کردُم مادر؟ چن گاهه زندانی یه .ای صبح حالش خراب شد آوردیمش سی شوما ، آوردیمش همین جا که اون بی شرف دَرِش داد.
یه مرتبه متوجه گلرنگ شدم .یه لبخند مرموز نشست رو لباش . یه نگاه بهش کردم که سرش رو برگردوند اونطرف، رفتم و برای مادرش یه چایی ریختم و آوردم دادم بهش . یه مرتبه در درمانگاه باز شد و چند تا زن دیگه هم اومدن تو .بقیه شونم جمع شده بودن تو حیاط . انگار تر سشون از من ریخته بود .با سر بهشون سلام کردم و دو تا صندلی خالی رو تعارف کردم اما همه شون همون جلوی درِ ، تو درگاهی نشستن .به گلرنگ اشاره کردم که یعنی چایی براشون بیاره اما یکی دوتا نبودن که ، خودِ گلرنگ متوجه شد و با یه اشاره بهم فهموند که احتیاجی به پذیرایی نیست .وقت پذیرایی م نبود .هنوز صدای تیراندازی از دور می اومد .بیچاره مادرش کلاه بود .اصلا رو صندلی بند نمی شد .مرتب یه چیزی مثل نوحه رو زیر لب زمزمه میکرد . انگار داشت خودشو برای چیزای بدتری آماده میکرد .نمی دونستم این جور وقتا باید چیکار کنم یا چی بگم .راستش انگار آدمای این ده کوچیک جای یه پزشک عمومی احتیاج به یه روانپزشک یا مشاور داشت .
یواش به گلرنگ اشاره کردم که بیاد تو دفترم و خودم جلوتر رفتم .یه خرده بعد اونم اومد .در دفتر رو بستم و اروم بهش گفتم:
- با همدیگه اینجا قرار گذاشته بودن؟

سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت .
- پس جریان خودکشی ساختگی بود . فقط چندتا قرص خورده بود که بقیه رو گول بزنه؟
سرش رو بلند کرد و گفت :
- چاره دیگه ای نداشت
- اگه الان نعشش رو بیارن چی؟
- اگه الان نیارن، یکی دو ماه دیگه می آرن .بابام حتما وقتی می فهمید چیکار کرده می کشتش
- یعنی ارزشش رو داره؟
- داره شاید شانس بیاره و بابام اینا نتونن بگیرن شون . شاید بذارن و با رشیدن برن یه جای دیگه .یه جای دور که دست هیچکس بهشون نرسه
- قرار مداراشون رو تو گذاشتی؟
دوباره سرش رو انداخت پایین .منم منتظر جواب نبودم .در رو باز کردم و برگشتم پیش بقیه . تا رسیدم دیدم همه سرهاشون رو برگردوندن طرف بیرون . یه لحظه گوش دادم .صدای تیراندازی قطع شده بود .همه وحشت زده بودن و منتظر نتیجه کار .خودمم همین طور نتونستم تو درمانگاه بمونم در رو باز کردم و رفتم تو حیاط .شاید ده دقیقه یه ربع بیشتر نگذشته بود که از دور گرد و خاک بلند شد . بقیه زن هام اومدن بیرون .کم کم گرد و خاک تو جاده بیشتر شد و چندتا سوار معلوم شدن .جز صدای نفس کشیدن ها هیچ صدایی از کسی در نمی اومد که اونم با صدای سُم اسبها ساکت شد .
دیگه راحت می شد جوونای آبادی رو از دور تشخیص داد . هر کدوم رو یه اسب نشسته بودن و فاتحانه بطرف ده می تاختن . سر همه شون بالا بود .جلوتر از همه اسب پدر گلرنگ می تاخت . یه اسب با دو سوار . یکی روی زین نشسته و اون یکی روی زین خوابیده . با هر حرکت اسب موهای سیاه و بلندش مثل خرمن گندم عقب و جلو می رفت .دیگه می شد حتی گلهای قرمز و نارنجی و زرد پیرهنش رو دید .
نعش گلرخ رو برگردونده بودن .
یه مرتبه صدای شیون بلند شد .اول مادرش و بعد بقیه . درست مثل یه خواننده نوحه که یه گروه کر همراهی ش میکرد. اون یه چیزی به زبون خودش می گفت و بقیه زن هام جوابش رو می دادن
باورم نمی شد که این نعش همون دختر خوشگل باشه که یه ساعت پیش رو تخت خوابیده بود و من داشتم معالجه اش میکردم .
دیگه رسیده بودن به ده .یه دقیقه بعد همگی جلوی حیاط درمانگاه دهنه اسب هاشون رو کشیدن .بلافاصله دوییدم بیرون و رفتم طرف گلرخ که مثل یه گونی انداخته بودنش رو اسب .میخواستم اگه بشه یعنی زنده باشه کمکش کنم که یه مرتبه پدرش لوله تفنگ رو گرفت طرفم .تو همین موقع دوتا تفنگچی خان بانوام تفنگهاشون رو گرفتن طرف پدر گلرخ که کداخدا پرید وسط. منم معطل نکردم و لوله تفنگ رو زدم کنار و رفتم جلو. طفل معصوم دستاش همین جور آویزان بود و ازش خون می چکید .می دونستم کار تمومه اما با این حال نبضش رو گرفتم .تموم تموم شده بود
سرم رو بلند کردم و یه نگاه به پدرش کردم و گفتم :
- بیارینش تو درمانگاه
یه نگاه بهم کرد و گفت:
- نعشش به درد شما نمی خوره
یه مرتبه صدای شیون بلندتر شد .ایندفعه همه داشتن می زدن تو سرشون و موهاشون رو می کندن و با ناخن صورتشون رو می خراشیدن . مادر گلرخ دویید جلو که شوهرش لوله تفنگ رو گذاشت رو سینه ش و گفت :
- اگه شیون کنی ، واویلاها، میفرستمت لا دستش .
مادر گلرخ چنگ زد تو موهای گلرخ و این بار فقط با گریه گفت:
- کشتیش ؟
- صدتا مثل این فدای یه تار سبیل مردونه داداشش.وردار نعشش رو .اسب خونی شد . وردارین بی صدا بکنین ش تو خاک .شیون و ناله هم نشنوم از کسی .
قلبش صدای شیون قطع شده بود .فقط اشک بود که از چشم ها آروم پایین می اومد .
چندتا از زن ها دوییدن جلو و نعش گلرخ رو از اسب آوردن پایین . داشت حالم بهم میخورد .ترسیده بودم. اما نمی خواستم که اهالی ده اینو بفهمن .آروم برگشتم و رفتم طرف درمانگاه و رفتم تو و در رو بستم و قفلش کردم .دیگه اونجا کسی به پزشک احتیاج نداشت .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 21:33  توسط فرشته  | 

کژال 3

گلرنگ رو فرستادم تو اتاق بغل که دفترم بود و شروع کردم با اون دختر صحبت کردن.
- اسمت چیه؟

خیلی آروم و با ضعف و خستگی گفت:
- گلرخ
- چند سالته؟
- هیجده سال
- دیپلم گرفتی؟
- پارسال
- ادامه تحصیل ندادی؟
- بابام نذاشت
- چرا اینکار رو کردی؟
ساکت شد .حدس دومم رو به زبون آوردم .
- حامله شدی یا اینکه.......؟!
زد زیر گریه .این بار حدسم درست بود .گذاشتم کمی گریه کنه و بعد که آروم شد گفتم:
- حامله که نیستی ؟ فقط........
سرش رو تکون داد که گفتم:
- چرا؟
- بابام .میخواستم به زور شوهرم بده ، میخواست منو بده به کسی که ازش بدم می اومد
- یعنی این کاری که کردی کار درستی بوده؟
- نمی دونم
- اونطرف کی هست؟
- از ده خودمون نیست
- حالا میخوای چیکار کنی ؟می آد خواستگاریت؟
- گفته می آم اما اگرم بیاد نمی شه
- چرا؟
- بابام و دادشام می کشنش
- چرا؟
- با اون ده خوب نیستیم
- پس چرا اینکار رو کردی؟ چرا اجازه دادی کار به اینجا برسه؟
- میخواین بهشون بگین؟
فقط نگاهش کردم .نمی دونستم چی باید بهش بگم .واقعا نمی دونستم چه تصمیمی باید بگیرم .وضعیت شهر با ده فرق میکرد، روحیات آدماشم باهم فرق میکرد .ممکن بود برای خودمم دردسر درست بشه . ممکن بود بازم خودکشی کنه و اینبار موفق بشه .واقعا نمی دونستم چیکار باید بکنم .برای همین گفتم.
- فعلا نه، خواهرت می دونه ؟
- فکر می کنه بخاطر رشید این کار رو کردم ، ترو خدا چیزی بهشون نگین .خودم یه کاری می کنم
- یه خودکشی دیگخ؟
- نه، نه بخدا
- پس چی؟
- وادارش میکنم بیاد جلو .چند ساله که پام نشسته
- اگه نیومد چی؟
- می آد ، حتما می آد
یه خورده فکر کردم و بعدش گفتم :
- ببین ، من مسئولیت دارم .باید گزارش بنویسم .باید.....
- ترو خدا بهشون نگین
- اگر دوباره اینکار رو کردی چی؟

یگه نمی کنم ، فقط شما چند روز به من وقت بدین . دو روز ، ترو خدا ، جون اون کسی که دوست دارین ، شمام مثل من یه دخترین ، حتما می فهمین من چی می گم
- ولی من اینکارهایی که تو کردی نمی کنم

- اشتباه کردم ، خودم درستش می کنم ، ترو خدا
واقعا نمی دونستم چی بگم ، گلرنگ رو صدا کردم و بهش گفتم :
- می دونی که خواهرت چیکار کرده ، اگر من به پدرت بگم معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده ، تو باید مواظب خواهرت باشی ، نباید یه لحظه هم تنهاش بذاری ، فهمیدی؟
سرش رو تکون داد .کمی خیالم راحت شد .به گلرخ گفتم که فعلا استارحت کنه و خودم از درمانگاه اومدم بیرون و اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم .
تو کوچه چندتا پسر بچه داشتن بازی میکردن!خیلی کوچولو بودن .رفتم جلوشون که یه مرتبه بازیشون رو قطع کردن و همه جلوم دست به سینه ایستادن .یکی شون رو که از همه بزرگتر بود صدا کردم و که دوئید جلو و سلام کرد .جوابش رو دادم و یه دستی به سرش کشیدم که خندید .بهش گفتم:
- می تونی بری کدخدا رو برایم پیدا کنی؟
بلند گفت:
- بله خانم!
- پس زود برو بهش بگو خانم دکتر باهاش کار داره ، برو عزیزم .
تا اینو گفتم مثل برق دوید و رفت .منم برگشتم تو درمانگاه و یه سر به گلرخ زدم و رفتم تو دفترم و سرم رو با خوندن کتاب گرم کردم که شاید حدود نیمساعت بعد از پنجره کدخدا رو که دیدم که با اسب رسید .زود از دفتر رفتم بیرون. نباید جلو اون دخترا با کدخدا حرف می زدم .
تازه از اسبش پیاده شده بود که رسیدم بهش .زود سلام کرد و گفت:
- فرمایشی بود خانم دکتر؟
- باید خان بانو رو ببینم ، خیلی مهمه
- اسب بیارم سوار شین بریم؟
- نه ، نمی تونم اینجا رو ول کنم ، مریض دارم .
یه فکری کرد و گفت:
- می رم به خان بانو می گم
- خان بانو تلفن داره؟
- داره
- شماره اش چنده؟!
از تو جیبش یه تیکه کاغذ مچاله شده کثیف رو در آورد و بازش کرد و شروع کرد یکی یکی شماره ها رو برام خوندن .رفتم از تو دفتر، کاغذ و مداد آوردم و یادداشت کردم و با تشکر ازش خداحافظی کردم و برگشتم تو درمانگاه و صبر کردم تا کدخدا سوار اسبش بشه و بره.
کمی بعد دوباره یه سر به گلرخ زدم و وقتی دیدم حالش خوبه و فقط خواب ناشی از مصرف قرص ها براش مونده، از درمانگاه اومدم بیرون و رفتم تو خونه و در رو قفل کردم و شماره رو گرفتم که یه دختر خانم تلفن رو برداشت .حدس زدم باید خدمتکار باشه .ازش خواستم که خان بانو رو صدا کنه که یه خرده مکث کرد و بعدش صدای خان بانو رو تشخیص دادم.
- سلام خان بانو
- سلام عزیزم، طوری شده؟
- من نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم
- اگه از این حرفا بزنی ، ناراحت می شم
- در هر صورت واقعا ممنونم
- خودت خوبی؟
- ممنون ، خوبم
یه لحظه ساکت شدم و بعد آروم گفتم:
- به کمکتون احتیاج دارم ، یکی از دخترهای آبادی اقدام به خودکشی کرده
- کی؟
- یه دختری به اسم گلرخ ، یه خواهرم داره به اسم گلرنگ
- گلرخ خودکشی کرده؟
- بعله
- اون که گفتن مسموم شده و الانم حالش خوبه، گفتن خانم دکتر خوبش کرد.
- حالش الان خوبه ، اون جریان مسمومیت هم من بهشون گفتم؛ یعنی ترسیدم اگه بگم دست به خودکشی زده، پدرش و برادرش همونجا کار گلرخ رو آسون کنن
- عجب، حتما بخاطر رشید اینکار رو کرده ، عجب دیوانه ایه
- یه چیز دیگه هم هست
ساکت شد که گفتم:
- گویا اتفاقی که نباید بیفته، افتاده
فقط گوش کرد که گفتم:
- الو ، خانم بانو
- گوش می دم عزیزم
- حالا من باید چیکار کنم ؟اون مسئله رو می تونم کتمان کنم اما خودکشی رو نه، متوجه هستین که.هم از نظر قانون مشکل داره و هم اخلاقی . اگر دوباره اقدام کنه.....
- می فهمم توام مسئولیت داری
- نمی دونم باید چیکار کنم؟ اصلا موندم
- خودتو ناراحت نکن .به من فرصت بده یه فکری بکنم، خونسرد باش
- پدر و برادرش اینطور که بنظر می رسید خیلی متعصب ن، اگر من یه پزشک مرد بودم احتمالا می ذاشتن بمیره که دست من بهش نخوره
- می دونم، تو کار درستی انجام دادی .فقط کمی به من مهلت بده .الان کجاست؟ درمانگاهه؟
- بعله ، فعلا نذاشتم ببرنش خونه
- با موبایل زنگ می زنی؟
شماره موبایلم رو بهش دادم که گفت:
- تو فعلا هیچ کاری نکن تا من باهات تماس بگیرم
از ش خداحافظی کردم و برگشتم درمانگاه. گلرخ هنوز خواب بود و گلرنگ کنار تختش رو صندلی نشسته بود .تا منو دید از جاش بلند شد که بهش اشاره کردم بشینه و یه سر به گلرخ زدم .حالش خوب بود . یه لبخند به گلرنگ زدم که مطمئن بشه حال خواهرش خوبه و برگشتم تو دفترم که چند دقیقه بعد گلرنگ هم اومد اونجا و یه نگاه به من کرد و خندید. منم با خنده جوابش رو دادم ، احساس کردم میخواد باهام حرف بزنه . یه صندلی کنار میزم بهش تعارف کردم که نشست و گفت:
- منم میخوام مثل شما پزشک بشم
- عالیه
یه مرتبه خنده از روی لباش محو شد و گفت:
- اما نمی شه
لزومی نداشت که بپرسم چرا برای همین هم فقط نگاهش کردم که گفت:
- تو شهر چه جوریه؟ یعنی شما چه جوری تونستین برین دانشگاه؟
بلند شدم سماور رو روشن کردم و برگشتم سرجام نشستم و گفتم:
- از نظر تحصیل می گی؟
- نه ، خونواده تون
- خوب اونجا اینطوریه دیگه
- یعنی خونواده ها قبول کردن یه دختر می تونه درسش رو بخونه و بعد هم بره دانشگاه؟
- همه همه نه، اما اکثرا آره
- چه خوب ، خوش به حالشون
- اینجا اینطوری نیست؟
- نه
- ولی من شنیده بودم که تو این وضع خیلی فرق کرده

 آره ، اما فرقی که کرده اینه که حالا می ذارن تا دیپلم بخونیم
- خب ، این اصلا خوب نیست
- دانشگاه چه جوریه؟
- یه چیزی مثل دبیرستان اما با جو بازتر
- باید خیلی خوب باشه
سرم رو تکون دادم که گفت:
- شما شوهر ندارین؟
- هنوز نه
- نامزد کسی هم نیستین؟
- نه
- چه جوری پدر و مادرتون بهتون اجازه دادن تنها بیایین اینجا؟
- سطح فکرها فرق می کنه
- خوش به حالتون ، ماها که اینجا تا به دنیا می آییم و یه اسم رومون می ذارن
- یعنی چی؟
- گلرخ که نشون کرده پسر عمومه ، منم که ناف م رو برای پسر دایی م بریدن
- و حتما گلرخ پسرعموش رو دوست نداره
- نه ، منم پسر دایی م رو دوست ندارم
- اما نباید کاری رو که گلرخ کرد توام بکنی
- گلرخ فقط خودشو زجر می ده، بالاخره اینکار می شه . بنظر من این کار بهتر از مردنه، یعنی همه دخترای ده زندگیشون اینطوریه .بالاخره باید ساخت
یه نگاهی بهش کردم و گفتم:
- یعنی اگه با پدرت صحبت بشه، تاثیری نداره؟
همونجوری که گوشی معاینه رو بر می داشت گفت:
- نه، هیچ فایده ای نداره، اولا که ماها نامزد شدیم و برامون شیرینی خوردن ، گلرخ که هیچی . شیربهاشم بابام سه سال پیش از عموم گرفته و باهاش اسب خریده ، تازه شم اگه پسرعموم گلرخ رو نخواد باید زن یکی دیگه از مردای ده بشه ، اونم اگه زنده بمونه
- نمی فهمم
- اینجا وقتی یه مرد نامزدش رو نخواست حتما یه عیبی دختره داشته
- خب؟
- بابا و برادرش سرش رو تو خواب می برن
- سرشو می برن یعنی چه؟
- یعنی می کشنش
- آخه چرا؟ شاید نازمدش به دلایل دیگه نخواسته باهاش ازدواج کنه
شونه هاشو انداخت بالا و استتو سکپ رو گذاشت رو میز و گفت:
- داداشم اگه بفهمه گلرخ اینکار رو کرده حتما می کشتش
- اگه رشید بیاد خواستگاری چی؟
- هر دوشون رو می کشه
- برای چی؟
- این چندتا ده که دور و ور رو خونه ن با ده های اونطرفی دشمنن، سرآب، اونوقت اونا پسر زیاد دارن و ماها دختر . هرچند وقت به چند وقتم هم خون و خونریزی می شه
- سر آب؟
- نه، سر دخترا .اگه ما تنها بریم دشت، کمین می کنن و می دزدن مون، اونوقت مردای ده باید زود بیان و ما رو پس بگیرن .عین یه بازی .وقتی برای پس گرفتن می آن ، خون و خونریزی می شه .اون وقت ریش سفیدای هر دو تا ده می آن جلو و قرار می شه اون پسر که دختر رو دزدیده با بابا یا داداش دختر جنگ کنه ، اگر پسره موفق شد، دختر مال اونه اما اگه داداشش موفق شد، پسره رو می کشه و خواهرش رو پس می گیره
بعد یه خنده ای کرد و سرشو انداخت پایین و گفت:
- اگرم بین خواهرش و پسره اتفاقی افتاده باشه، خواهرشم می کشه
- خواهرش رو برای چی؟
- چون نتونسته از خودش مراقبت کنه
- وقتی دزدیدنش چیکار می تونه بکنه؟
- باید برای حفظ آبروش خودش رو بکشه
یه لحظه ساکت نگاهش کردم و بعد گفتم:
- تو کلاس چندمی؟
- دوم دبیرستان
یه خرده فکر کردم نمی دونستم چی باید بهش بگم .برای اینکه کمی دلداریش بدم گفتم:
- ببین گلرنگ جان، اینکه یه دختر آزادی برای انتخاب نداشته باشه خیلی بده اما سطخ آگاهی آدما کم کم بالا می ره .ماهام همه تابع جو حاکم بر محیط مون هستیم .تو شهرم مشکلاتی هست . باید تا حدودی هم با شرایط موجود ساخت و تحملش کرد .بنظر من گلرخ هم اگه زن پسر عموش می شد بهتر از وضع فعلی بود
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- پسر عموم سی و هشت سالشه از گلرخ بیست سال بزرگتره ، گلرخ می شه زن سومش
- پسرعموت سی و هشت سالشه؟
سرش رو تکون داد
- پس چرا پدرت میخواد یه همچین کاری بکنه؟
- عموم اینا پولدارن ، سه سال پیش پول یه اسب خوب رو به بابام دادن
- یعنی پدرت دخترش رو در ازای پول یه اسب معامله کرده؟
- پول یه اسب خوب خیلی زیاده ، اینجا با ده تا بیست گوسفند یه دختر رو شیرینی میخورن
فقط نگاهش کردم که آروم گفت:
- بابام از اسبش نمی گذره
منظورش رو فهمیدم ، مخصوصا با وضعی که برای گلرخ پیش اومده بود. نمی دونستم چی باید بگم ؟سماور جوش اومده بود .بلند شدم و چایی دم کردم و یه سر به گلرخ زدم و برگشتم و تا نشستم سرجام که گلرنگ یه لبخند زد و گفت:
- برای شمام اینجا خواستگار پیدا می شه
- برای من؟
سرشو تکون داد که گفتم:
- ولی من خیال ازدواج ندارم
- شما خیلی خوشگلین ، حتما براتون خواستگار پیدا می شع
- شاید من نخوام اصلا شوهر کنم
- نمی شه، تو ده ماز از روزی که یه دختر به دنیا می آد ، یکی صاحبش می شه . یعنی باید صاحب داشته باشه
- مگه دخترا گوسفندن که باید صاحب داشته باشن؟
فقط نگاهم کرد که گفتم:
- در هر صورت من مایل نیستم به قول شماها صاحب پیدا کنم
- چه روپوش قشنگی پوشیدین
- ازش خوشت می آد؟
- خیلی ، مبارکتون باشه
- ممنون
- ماها اجازه نداریم روپوش بپوشیم
- چرا؟
- باید همین لباس محلی مون رو تنمون کنیم
- خب این لباساتون که خیلی قشنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 21:32  توسط فرشته  | 

کژال 2

از میدون ده رد شدیم و رفتیم تو یه کوچه باریک .همه جا تاریک تاریک بود طوری که بسختی جلوی پامون رو می دیدیم، یه جا نزدیک بود بخورم زمین که خسرو زود بازوم رو گرفت ! کدخدام متوجه شد و با یه لهجه مخصوص و قشنگ گفت:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 21:29  توسط فرشته  | 

کژال 1

« گاهی وقتها خیلی دلم می گیره ! نه اینکه مثلا پاییز باشه و بارون بیاد! یا اینکه مثلا عصر جمعه باشه و هیچ کاری هم برای انجام دادن نداشته

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 21:27  توسط فرشته  |